درون من جائی است که به تنهائی در آن زندگی می کنم

پیش نیاز دلیر بودن بدنی ورزیده نیست ، گاهی آدمهای سبکبار، پشت کوهستان را هم به خاک مالیده اند . ارد بـــــــــزرگ

جاشوا بل
ساعت ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٦ بهمن ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: مطلب کوتاه

در یکی از روزهای سرد ماه ژانویه و در یکی از محلات فقیرنشین در شهر واشنگتن دی.سی صبح زود که مردم آن منطقه که اکثرا یا کارگر معدن بودند و یا صاحب مشاغل سیاه از خانه هایشان بیرون زدند تا یک روز پر از رنج و مشقت دیگر را آغاز کنند٬ زنان و مردانی که تفریح و لذت در زندگیشان نامفهوم بود و به قول معروف آنها زندگی نمی کردند بلکه به اجبار زنده بودند تا ریاضت بکشند که نمیرند. آن روز نیز آن مردم بینوا در حالی که خیلی هایشان کارگر روزمزد بودند و نمی دانستند آیا امشب هم با چند دلار به خانه باز می گردند و یا باید با دست خالی به خانه های نکبت زده شان بروند و از فرزندانشان خجالت بکشند خود را برای روزی مشقت بار آماده می کردند که ناگهان صدای ویولن زیبایی از گوشه یک خرابه به گوش رسید. آوای ویولن آن قدر زیبا و مسحور کننده بود که پای آن مردم فقیر از رفتن باز ماند اکثرا آنها با این که می دانستند اگر دیر برسند جریمه می شوند بدون توجه به این مشکل در آن خرابه که اندازه یک سالن کنسرت بود جمع شدند و حدود دو ساعت و نیم با گوش دادن به آن آهنگ های زیبا و استثنایی اشک ریختند، خندیدند، به خاطراتشان فکر کردند و سرانجام نیز ویولونیست خیابانی که مردی 35 ساله بود کارش تمام شد ویولن خود را برداشت و آماده رفتن شد اما در همین حال و احوال تشویق بی امان مردم همه آنها را به صف کرد و به همگی که حدود 300 نفر بودند، نفری 5 دلار داد و سپس در حالی که برای آنان بوسه می فرستاد سوار تاکسی شد و رفت تا مردمان فقیر از فردا این ماجرا را همچون افسانه به دوستانشان بگویند.

اما در آن روز هیچ کس نفهمید ویولونیست 35 ساله کسی نیست جز جاشوا بل یکی از بهترین موسیقی دانان جهان که 3 روز قبل بلیت کنسرتش هر کدام 100 دلار به فروش رفته بود. فردای آن روز جاشوا به یکی از دوستانش که از این موضوع با خبر شده بود گفت من فرزند فقرم. آن روز وقتی در کنسرت فقط مردم ثروتمند را دیدم از خودم خجالت کشیدم که فقیران را از یاد برده ام. به همین خاطر به آن محله فقیرنشین رفتم و همان کنسرت دو ساعت و نیمه را تکرار کردم بعد هم وقتی یادم آمد اکثر آنها به خاطر من باید جریمه شوند تمام پولی را که از کنسرت نصیبم شده بود را میان آنها تقسیم کردم و چقدر هم لذت بردم.


 
آدمهای ساده
ساعت ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٢ دی ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: مطلب کوتاه

آدم های ساده را دوست دارم

همان ها که بدی هیچ کس را باور ندارند

همان ها که برای همه لبخند دارند

همان ها که همیشه هستند، 
برای همه هستند

آدم های ساده را
 باید مثل یک تابلوی نقاشی
 ساعت ها تماشا کرد.

عمرشان کوتاه است

بس که هر کسی از راه می رسد
 یا ازشان سوء استفاده می کند یا
 زمینشان می زند 
یا درس ساده نبودن بهشان می دهد

آدم های ساده را دوست دارم

بوی ناب “آدم” می دهند...


 
خدمت به والدین
ساعت ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٥ دی ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: مطلب کوتاه

آورده اند که در مجلس شیخ ابوالحسن خرقانی (عارف قرن پنجم) سخن از کرامت می رفت و هر یک از حاضران چیزی می گفت:
شیخ گفت: کرامت چیزی جز خدمت خلق نیست.
چنان که دو برادر بودند و مادر پیری داشتند.
یکی از آن دو پیوسته خدمت مادر می کرد و آن دیگر به عبادت خدا مشغول می بود.
یک شب برادر عابد را در سجده، خواب ربود.
آوازی شنید که برادر تو را بیامرزیدند و تو را هم به او بخشیدند.
گفت: من سالها پرستش خدا کرده ام و برادرم همیشه به خدمت مادر مشغول بوده است، روا نیست که او را بر من رجحان نهند و مرا به او بخشند!

ندا آمد:
آنچه تو کرده ای خدا از آن بی نیاز است و آنچه برادرت می کند، مادر بدان محتاج


 
گل یخ
ساعت ٦:٢۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٢ دی ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: شعر

با شاخه ی گل یخ
 از مرز این زمستان خواهم گذشت
جایی کنار آتش گمنامی
 آن وام کهنه را به تو پس می دهم
 تا همسفر شوی
 با عابران شیفته ی گم شدن
 شاید حقیقتی یافتی
همرنگ آسمان دیار من
 شهری که در ستایش زیبایی
 دور از تو قهوه ای که مرا مهمان کردی
 لب می زنم
 و شاخه ی گل یخ را کنار فنجان جا می گذارم
چیزی که از تو وام گرفتم
 مهر تو را به قلب تو پس می دهم
 آری قسم به ساعت آتش
 گم می کنم اگر تو پیدا کنی
 این دستبند باز شد اینک
 از دست تو که میوه ی سایش به واژه هاست

محمد علی سپانلو


 
شب یلدا
ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ آذر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: شعر

شب یلدا ز راه آمد دوباره
بگیر ای دوست! از غم ها کناره

شب شادی و شور و مهربانی است
زمان همدلی و همزبانی است

در آن دیدارها تا تازه گردد
محبت نیز بی اندازه گردد

به هرجا محفلی گرم و صمیمی است
که مهمانی درآن رسمی قدیمی است

به دور هم تمام اهل فامیل
شده بر پا بساط میوه – آجیل

ز خوردن خوردنِ این شام چلّه
شود مهمان حسابی چاق و چلّه!

همه با انتظاری عاشقانه
نظر دارند سوی هندوانه!

نشسته با تفاخر توی سینی
کنارش چاقویی را هم ببینی

چو گردد قاچ قاچ آن هندوانه
شود آب از لب و لوچه روانه!

بساط خنده و شادی فراهم
اس ام اس می رسد پشت سر هم

جوانان آن طرف تر جوک بگویند
دل از گرد و غبار غم بشویند

کسی را گر صدایی نیم دانگ است
در این محفل پی تولید بانگ است!

زند با “ای دل ای دل” زیر آواز
ز بعد آن “هاهاها”یی کند ساز!

ببندد چشم و جنباند سرش را
بخواند شعرهای از برش را!

چنین با شور و نغمه – شعر و دستان
خرامان می رسد از ره زمستان

شمردم من ز چلّه تا به نوروز
نمانده هیچ؛ جز هشتاد و نه روز!

کنون معکوس بشمارید یاران
که در راه است فصل نوبهاران

 


 
فرصتی بخواهید
ساعت ٩:٥٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ آذر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: شعر

فرصتی بخواهید

تا گیسوان خود را در آفتاب کنار رودخانه

شانه بزنید

فرصتی بخواهید

 که مخفی‌ترین نام خود را

که خون شما را صورتی می‌کند

از رود بزرگ بپرسید

به نام آن اسب

به نام آن بیابان

شما فرصت دارید

 تا چیدن گندم‌ها

تا زرد شدن کامل گندم‌ها

 عاشق شوید

فقط روزهای کودکی را برای یکدیگر

نگویید

گندم‌ها زرد شدند

گندم‌ها چیده شدند

 نان گرم آماده است

ولی

 شما کنار بوته‌های زرد ذرت باشید

 آب را در کوزه بریزید

کوزه را کنار تنها بوته‌ی گل سرخ

بگذارید

ما

 شما را هنوز به خاطر آن گل سرخ

 دوست داریم

 

احمدرضا احمدی


 
ملانصرالدین !
ساعت ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ آذر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: مطلب کوتاه

نزدیکی ده ملا مکان مرتفعی بود که شبها باد می آمد و فوق العاده سرد میشد.دوستان ملا گفتند: ملا اگر بتوانی یک شب تا صبح بدون آنکه از آتشی استفاده کنی در آن تپه بمانی, ما یک سور به تو می دهیم و گرنه توباید یک مهمانی مفصل به همه ما بدهی.ملا قبول کرد, شب در آنجا رفت وتا صبح به خود پیچید و سرما را تحمل کرد و صبح که آمد گفت: من برنده شدم و باید به من سور دهید.گفتند: ملا از هیچ آتشی استفاده نکردی؟ملا گفت: نه, فقط در یکی از دهات اطراف یک پنجره روشن بود و معلوم بود شمعی در آنجا روشن است. دوستان گفتند: همان آتش تورا گرم کرده و بنابراین شرط را باختی و باید مهمانی بدهی.ملا قبول کرد و گفت: فلان روز ناهار به منزل ما بیایید. دوستان یکی یکی آمدند, اما نشانی از ناهار نبود گفتند: ملا, انگار نهاری در کار نیست. ملا گفت: چرا ولی هنوز آماده نشده, دو سه ساعت دیگه هم گذشت باز ناهار حاضر نبود. ملا گفت: آب هنوز جوش نیامده که برنج را درونش بریزم. دوستان به آشپزخانه رفتند ببیننند چگونه آب به جوش نمی آید. دیدند ملا یک دیگ بزرگ به طاق آویزان کرده دو متر پایین تر یک شمع کوچک زیر دیگ نهاده.گفتند: ملا این شمع کوچک نمی تواند از فاصله دو متری دیگ به این بزرگی را گرم کند. ملا گقت: چطور از فاصله چند کیلومتری می توانست مرا روی تپه گرم کند؟شما بنشینید تا آب جوش بیاید و غذا آماده شود.


 
آشنا سوز
ساعت ٤:٤٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ آذر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: شعر

چرا پنهان کنم ؟ عشق است و پیداست
درین آشفته اندوه نگاهم
تو را می خواهم ای چشم فسون بار
که می سوزی نهان از دیرگاهم
چه می خواهی ازین خاموشی سرد ؟
زبان بگشا که می لرزد امیدم
نگاه بی قرارم بر لب توست
 که می بخشی به شادی ها نویدم
دلم تنگ است و چشم حسرتم باز
چراغی در شب تارم برافروز
به جان آمد دل از ناز نگاهت
فرو ریز این سکوت آشناسوز

هوشنگ ابتهاج


 
← صفحه بعد