همیشه حرف از رفتن هاست. کاش کسی با آمدنش غافلگیرمان کند.


+ حق!

پیش از آنکه انسان پا بر زمین بگذارد خدا تکه ای خورشید و پاره ای ابر به او داد و فرمود: ای انسان زندگی کن و بدان در آزمون زندگی این ابر و این خورشید فراوان به کارت می آید.
انسان نفهمید که خدا چه می گوید. پس از خدا خواست تا گره ندانستنش را بار کند.
خداوند گفت: این ابر و این خورشید ابزار کفر و ایمان توست.
زمین من آکنده از حق و باطل است. اگر حق را دیدی خورشیدت را به میان آور تا آشکارش کنی. آنگاه مؤمن خواهی بود.
اما اگر حق را بپوشانی نامت در زمره ی کا فران خواهد بود.
انسان گفت: من جز برای روشنگری به زمین نمی روم و می دانم این ابر هیچ گاه به کارم نخواهد آمد.
...
انسان به دنیا آمد. اما هر گاه حق را پیش روی خود دید چنان هراسید که خورشید از دستش افتاد. حق دشوار بود و ناگوار. حق سخت و سنگین بود. انسان حق را تاب نیاورد. پس هر بار که با حقی رو به رو شد آن را پوشاند تا زیستنش را آسان کند.
فرشته ها می گریستند و می گفتند: حق را نپوشان. این کفر است. اما انسان هزاران سال بود که صدای هیچ فرشته ای را نمی شنید. انسان کفران کرد و کفر ورزید و جهان را ابرهای کفر او پوشاند.
...
انسان به نزد خدا باز خواهد گشت. اما روز واپسین او یوم الحسره نام دارد...
و خدا خواهد گفت: قسم به زمان که زیان کردی.
حق نام دیگر من بود . . .

 

 

 

نویسنده : محسن ; ساعت ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٧
تگ ها:
comment نظرات () لینک