همیشه حرف از رفتن هاست. کاش کسی با آمدنش غافلگیرمان کند.


+ در فراسوهای عشق ...

در فراسوهای عشق

تو را دوست می دارم،

در فراسوی پرده و رنگ

در فراسوی پیکرهامان

با من وعده دیداری بده

احمد_شاملو

نویسنده : محسن ; ساعت ٩:٢۳ ‎ب.ظ ; جمعه ٧ خرداد ۱۳٩٥
تگ ها: اخر قصه و شعر
comment نظرات () لینک

+ به خاطر خودت می گویم

به خاطر خودت می‌گویم

که سردت نشودکه دلت نلرزد

که ترس برت ندارد

که دستت خالی نماند

به خاطر خودت می‌گویم

دوستم داشته باش

که در سالن انتظار

بلیط سینما را صدبار نخوانی

که سرت را گرم کرده باشی

که در اتوبوس راحت بخوابی

و نترسی ایستگاه را جا بمانی

که اس ام اس ساده رسیدم، بخواب،

دلت را خوش کند

که در مهمانی کسی ناگهان

پشت گردنت را ببوسد

که بتوانی راحت شعر سیدعلی صالحی را کنار دفترت بنویسی

که ترست بریزد و تو هم شعر بنویسی

که ترست بریزد و در کوچه برقصی

که عصر جمعه دستت برود به من زنگ بزنی

به خاطر خودت می‌گویم

دوستم داشته باش

که ادبیات بی استفاده نماند

و شعرهای عاشقانه به کاری بیاید

به خاطر خودت می‌گویم

دوستم داشته باش

بی دوست داشتن تو که نمی‌شود

دوستم داشته باش

لطفادوستم داشته باش

تا از این سطور سطحی گذر کنیم

و به ادبیات برسیم

وگرنه من که سرم شلوغ است

وکاری به این کارها ندارم

پوریا_عالمی

نویسنده : محسن ; ساعت ٤:۱٧ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٦ خرداد ۱۳٩٥
تگ ها: شعر
comment نظرات () لینک

+ میبوسمت اگر چه حلال تو نیستم.

میبوسمت اگر چه حلال تو نیستم

میبوسمت اگر چه که مال تو نیستم

جز من، شکارِ هر چه که آهوست در سر است

گویی فقط منم که غزال تو نیستم

در باغ سیب خاطرِ تو روی شاخه ها

حتی به بخت میوه ی کال تو نیستم

خوشبخت برف که بنشیند به شانه ات

بد بخت من که دُورِ تو شال تو نیستم

گیرم که یوسفم! وَ به چاهم!  چه فایده

وقتی درون گونه ی چال تو نیستم

در نقشه ها همیشه تو بالاتر از منی

من هر قَدَر که سبز! شمال تو نیستم

میرانی ام به اینکه حرامم به تو ولی

میبوسمت اگر چه حلال تو نیستم!

حمزه_کریم_تباح_فر

نویسنده : محسن ; ساعت ٧:٢۱ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٥ خرداد ۱۳٩٥
تگ ها: شعر
comment نظرات () لینک

+ چشم ها

در بین همه چیز و همه چیز...

هیچوقت عاشق چشم کسی نشو...

چشم اعتیاد آورترین نوع عاشقی است.

تو شاید بتوانی گرمی دستان و تن صدا را با گذشت زمان فراموش کنی...

اما هیچ گاه طرز نگاه و حالت قرینگی چشمانی که منحصر به فرد یک نفر خاص بود را نمیتوانی از یاد ببری...

پس در بین همه چیز و همه چیز...

هیچوقت عاشق چشم کسی نشو...

 

نرگس_حریری

نویسنده : محسن ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٥ خرداد ۱۳٩٥
تگ ها: شعر و خودمونی
comment نظرات () لینک

+ درخت خانه ام کاج بود

ﮔﻔﺖ ﺍﻧﺪﻭﻫﺖ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺑﺮﮔﻬﺎ ﺑﺴﭙﺎﺭ
ﭘﺎﯾﯿﺰ ﺍﺳﺖ ...
می ریزند
ﺳﭙﺮﺩﻡ ...
ﺑﯿﺨﺒﺮ ﺍﺯ آﻧﮑﻪ ﺩﺭﺧﺖ ﺧﺎﻧﻪ ﺍﻡ ﮐﺎﺝ ﺑﻮﺩ

نویسنده : محسن ; ساعت ۱:٢٧ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٩ آذر ۱۳٩۳
تگ ها: شعر و لطیف
comment نظرات () لینک

+ دو قدم مانده که پاییز به یغما برود

دو قــدم مــانده که پاییـز به یغمــا بـــرود
این همه رنـگ قشنـگ از کف دنیا بـــرود
هـر که معشوقه برانگیخت گــوارایش بـاد
دل تنها به چه شوقی پی یلــدا بـــرود ...!

یغما گلرویی

نویسنده : محسن ; ساعت ۱:٢٤ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٩ آذر ۱۳٩۳
تگ ها: شعر و لطیف
comment نظرات () لینک

+ ای عشق در معامله ات سود کرده ام

از دور روزگار خزانها به من رسید
با لطف دوست زخم زبان ها به من رسید
ابروی یار با دل دیوانه ام چه کرد؟
قلبی شدم که تیر کمان ها به من رسید
مهر سکوت بر لب من بوسه ی تو بود
آتشفشانی از هیجانها به من رسید
ابر مچاله ای شده ام وقت رفتنت
اندوه بسته در چمدان ها به من رسید
غمگینم ای الهه ی نازی که بعد تو
آواز سوزناک بنان ها به من رسید
ای عشق در معامله ات سود کرده ام
من راضی ام به اینکه زیان ها به من رسید

سیدعلیرضاجعفری‬

نویسنده : محسن ; ساعت ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ ; جمعه ۳٠ آبان ۱۳٩۳
تگ ها: شعر و لطیف
comment نظرات () لینک

+ دستم را بگیر!

دستم را بگیر!
همین دست برایت ترانه‌های عاشقانه نوشته،
همین دست
سوخته در حسرتِ لمس دست‌های تو،
همین دست پاک کرده اشک‌هایی را
که در نبودت
به گونه دویدند...

این دست
بوی ترکه‌های کلاس سوم را می‌دهد هنوز،
این دست کابل خورده
تا یاد بگیرد بنویسد:
آزادی...
این دست پینه‌بسته
از نوشتن مداومِ نامت...

دستم را بگیر
و از خیابانِ زندگی بگذران مرا... //

یغما گلروئی مجموعه شعر : باران برای تو می‌بارد

نویسنده : محسن ; ساعت ٥:٢٧ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٠ آبان ۱۳٩۳
تگ ها: لطیف و شعر
comment نظرات () لینک

+ مرا ببخش !

آرامـشِ تـمـام غـزلها ، مـرا ببخـش
رنجانده ام اگرکه دلت را مرا ببخش

مقـصود و مقصد شعـرم فقط تویی
زیـباتـرین ترانه ی دنیا مـرا بـبخش

دلگیر میشوی و ، دمی دم نمیزنی
سنگِ صبورِاین شب یلدا مرا ببخش

شرمنده ام که کام تو را تلخ میکنم
ای ماهرویِ صادق و زیبا مرا ببخش

من عاشقانه دوست دارمت فقط همین
ایـن را قبــول میکنی آیــا ؟ مرا ببخش !

امیر طاهری

نویسنده : محسن ; ساعت ۸:٢۱ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٧ آبان ۱۳٩۳
تگ ها: لطیف و شعر
comment نظرات () لینک

+ بسترم

بسترم
صدفِ خالیِ یک تنهایی است.
وَ تو چون مروارید
گردن آویزِ کسان دگری.

هوشنگ ابتهاج

نویسنده : محسن ; ساعت ٩:٢٤ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٥ آبان ۱۳٩۳
تگ ها: شعر
comment نظرات () لینک

+ دلم تنگ و، نمی آیی !

دلم تنگ و، نمی آیی ! ، چرایش را نمی دانم
و این شعر غم افزا را شبی صد بار می خوانم

شروع عاشقی هایم، سرآغاز غمی جانکاه
از آن غم تا به امروزم پر از تشویش و گریانم

بهار زندگی ، هر شب برایت شعر باریدم
و می دانی نگفتم ای خداوندم ، پشیمانم

به سوی درگهت جانا ٬ هزاران بار رو کردم
الهی تا به کی غمگین در این غمخانه می مانم

خدایا با تو می گویم حدیث کهنه ی غم را
بگو با من که تا کی من در این غمخانه مهمانم

دلم تنگ است و میدانی تو چون و هم چرایش را
ولیکن با خیالِ تو غمم ، آهسته می رانم ...

نویسنده : محسن ; ساعت ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٤ آبان ۱۳٩۳
تگ ها: لطیف و شعر
comment نظرات () لینک

+ بیا برایت انار دانه کرده ام

بی خیالِ آن سیبِ کالِ کرمو
بیا برایت انار دانه کرده ام
یک پلانِ این پاییز
به تمامِ سکانس های تنبلِ آن تابستان می ارزد
انارها رسیدند و
از تو هیچ خبری نیست...

علیشاه مولوی

نویسنده : محسن ; ساعت ۸:۱٥ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٠ آبان ۱۳٩۳
تگ ها: لطیف و شعر
comment نظرات () لینک

+ در غیبت چشمان تو هر روز ، پاییزم

در غیبت چشمان تو از اشک لبریزم
مستأصلم غم را درون خویش می ریزم

سرچشمه ی شعری غزل از چشم های توست
وقتی که شیرینم تو باشی خسرو پرویزم

آغوش خود را باز کن مأوا برایم باش
در غیبت چشمان تو با خود گلاویزم

گفتی صبوری کن صبوری درد و درمان است
در غیبت چشمان تو هر شب بلاخیزم

بی راهه ام خواندی و من بی راهه ات ماندم
در غیبت چشمان تو شعری غم انگیزم

گم کرده ام در کوچه ی هنگامه قلبم را
در غیبت چشمان تو از چشم سر ریزم

وقتی نباشی چهار فصل سال می بارم
در غیبت چشمان تو هر روز ، پاییزم

نویسنده : محسن ; ساعت ٩:۱٤ ‎ق.ظ ; جمعه ٩ آبان ۱۳٩۳
تگ ها: لطیف و شعر
comment نظرات () لینک

+ درختان خرمالو...

کـاش عـــشـــق آدمـــهـــــا

شبیه درخت های خرمالو بــود

که درپــایــیـــزبـرگـهـایـشـــان

را ازدســــت مــــی دهــــنـــد

اماعـشقـشان به بار می نشیـنـد

و زیــبــایــی مــی آفــریـــنــــد...

سروده ی لیلا خراسانی فر / از کتاب "کاش عاشق بودی "

نویسنده : محسن ; ساعت ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۸ آبان ۱۳٩۳
تگ ها: لطیف و شعر
comment نظرات () لینک

+ خندات را از من نگیر

نان را از من بگیر ، اگر می خواهی ،
هوا را از من بگیر ، اما
خنده ات را نه .
گل سرخ را از من بگیر
سوسنی را که می کاری ،
آبی را که به ناگاه
در شادی تو سرریز می کند ،
موجی ناگهانی از نقره را
که در تو می زاید .
از پس نبردی سخت باز می گردم
با چشمانی خسته که دنیا را دیده است
بی هیچ دگرگونی ،اما خنده ات را که رها می شود
و پرواز کنان در آسمان مرا می جوید
تمامی درهای زندگی را
به رویم می گشاید .
عشق من ، خنده تو در تاریک ترین لحظه ها می شکفد
و اگر دیدی ، به ناگاه خون من بر سنگ فرش خیابان جاری ست
بخند ، زیرا خنده تو برای دستان من
شمشیری است آخته .
خنده تو ، در پاییز
در کنار دریا موج کف آلوده اش را باید برفرازد ،
و در بهاران ، عشق من ،خنده ات را می خواهم
چون گلی که در انتظارش بودم ،گل آبی ، گل سرخ
کشورم که مرا می خواند .
بخند بر شب بر روز ، بر ماه ،بخند بر پیچاپیچ
خیابان های جزیره ، بر این پسر بچه کمرو
که دوستت دارد ،
اما آنگاه که چشم میگشایم و میبندم ،
آنگاه که پاهایم می روند و باز می گردند ،
نان را ، هوا را ،روشنی را ، بهار را ،
از من بگیر
اما خنده ات را هرگز

تا چشم از دنیا نبندم ...

پابلو نرودا

نویسنده : محسن ; ساعت ٦:٥٦ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱ آبان ۱۳٩۳
تگ ها: لطیف و شعر
comment نظرات () لینک

+ آرامـشِ تـمـام غـزلها ، مـرا ببخـش

آرامـشِ تـمـام غـزلها ، مـرا ببخـش
رنجانده ام اگرکه دلت را مرا ببخش

مقـصود و مقصد شعـرم فقط تویی
زیـباتـرین ترانه ی دنیا مـرا بـبخش

دلگیر میشوی و ، دمی دم نمیزنی
سنگِ صبورِاین شب یلدا مرا ببخش

شرمنده ام که کام تو را تلخ میکنم
ای ماهرویِ صادق و زیبا مرا ببخش

من عاشقانه دوست دارمت فقط همین
ایـن را قبــول میکنی آیــا ؟ مرا ببخش !

امیر طاهری

نویسنده : محسن ; ساعت ٩:٠٢ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۳٠ مهر ۱۳٩۳
تگ ها: لطیف و شعر
comment نظرات () لینک

+ «حس تاریخ»

تمامِ حس تاریخو توی برق چشات داری
شبیهِ دخترک‌های رو قلیون‌های قاجاری
شکوهِ دوره‌ی مادی، غم تاراجِ تیموری
چه‌قدر نزدیکِ نزدیکی، چه‌قدر از دیگرون دوری...
شبیه بوی بارون تو غروبِ تخت‌جمشیدی
یه خورشیدی که از مغرب به این ویرونه تابیدی

مرمت کن منو از نو! نذار خالی شم از رؤیا
نگاهم کن اگه حتا تمومه این سفر فردا...

هزار آتشکده توی نگاهت غرقِ آتیشن
یه عالم یشم و مروارید تو لبخندت یکی می‌شن
مثِ تابیدنِ مهتاب رو طاقِ طاق‌بستانی
پر از نقش و نگاری تو شبیهِ فرشِ ایرانی
می شه جام‌جمو حتا تو دستای تو پیدا کرد
درِ هر معبدو می‌شه با یه لبخندِ تو وا کرد

مرمت کن منو از نو! نذار خالی شم از رؤیا
نگاهم کن اگه حتا تمومه این سفر فردا... //


یغما گلرویی

نویسنده : محسن ; ساعت ٤:٠٧ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٦ مهر ۱۳٩۳
تگ ها: لطیف و شعر
comment نظرات () لینک

+ چه ساده لوح اند

چه ساده لوح اند آنان که می پندارند
عکس تو را به دیوار های خانه ام آویخته ام ،

و نمی دانند که من دیوار های خانه ام را
به عکس تو آویخته ام.....

شمس لنگرودی

نویسنده : محسن ; ساعت ٧:٠۱ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٢ مهر ۱۳٩۳
تگ ها: لطیف و شعر
comment نظرات () لینک

+ راستى هیچ مى دانى

راستى هیچ مى دانى من در غیبت پر سوال تو
چقدر ترانه سرودم
چقدر ستاره نشاندم
چقدر نامه نوشتم
که حتى یکى خط ساده هم به مقصد نرسید ؟
رسید ، اما وقتى
که دیگر هیچ کسى در خاموشى خانه
خواب بازآمدن مسافر خویش را نمى دید

سیدعلى صالحى

نویسنده : محسن ; ساعت ٩:٠٤ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٩ مهر ۱۳٩۳
تگ ها: لطیف و شعر
comment نظرات () لینک

+ حال و هوای تو که خوب باشد

حال و هوای تو که خوب باشد

نان ها گرم ترند

آب ها زلال تر

ایستگاه های مترو خلوت تر

آدم ها انسان تر

کلوچه ها گرم تر

کوه ها بلند تر

باران ها عاشقانه تر

تابلو ها زیباتر

نقاش ها نقاش تر

شاعر ها شاعر تر

گندم ها طلایی تر

پنجره ها بازتر

خوشبخت ها خوشبخت تر

سینما ها شلوغ تر

برنده ها برنده تر

مقصد ها نزدیکتر

ساعت ها دقیق تر

گیتار ها کوک تر

روزنامه ها پر تیراژتر

قول ها محکم تر

سیب ها سرخ تر

گردش زمین منظم تر

زندگی ها زندگی تر

جهان بزرگ تر

رویا ها دست یافتنی تر

کسب و کار ها پررونق تر

به قول خودت" توکه خوبی هوا خوب می شود ".

(مریم حیدرزاده)

نویسنده : محسن ; ساعت ٥:٥٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٦ مهر ۱۳٩۳
تگ ها: لطیف و شعر
comment نظرات () لینک

+ کوچه - فریدون مشیری

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید
یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و درآن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست بر آورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم آید تو به من گفتی از این عشق حذر کن
لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب آیینه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا که دلت با دگران است
تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن
با تو گفتم حذر از عشق ؟ ندانم
سفر از پیش تو ؟ هرگز نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی من نه رمیدم نه گسستم
بازگفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم نتوانم
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید
یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای دردامن اندوه کشیدم
نگسستم نرمیدم
رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم
بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم

کوچه | فریدون مشیری

نویسنده : محسن ; ساعت ٧:٤٤ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۳٠ شهریور ۱۳٩۳
تگ ها: شعر
comment نظرات () لینک

+ پاییز عاشق است،،

پنجره ات را باز کن:
جیره ى شهریورت دارد به اتمام مى رسَد،
هوا دلش هواىِ عاشقى کردن مى خواهد،
هوا دلش قدم زدن روى برگ ها را مى خواهد،
از قدم زدن کنار ساحل خسته شده است،،
بگذار باد پاییزى بر طره ى موهایت بوزد،
اجازه ده که بارانِ پاییز وجودت را خیس کند،
نترس، چتر لازم نیست: اعتماد کن،
خودت را به باران بسپار ،
دستانت را باز کن،
سرت را رو به آسمان نگاه دار،
بگذار قطرات باران خیسىِ چشمانت را بشوید،
نفس بکش،در میان پاییز نفس بکش،
بس است گرما،بس است بى بارانى و بى بادى،
که گفته است پاییز غم گین است؟
وقتى که صداى برگ هایش ،در زیر پاى  توست؟
وقتى که وزش بادش لاى موهاى توست؟
وقتى که تلفیق رنگ هایش،به هارمونىِ گونه هایت نزدیک
است...
پاییز خوب است،،
پاییز عاشق است،،
عاشقى کن،پنجره ات را به رویش باز کن،
"هوا هم هوایى شده است،دلش عاشقى مى خواهد"

نویسنده : محسن ; ساعت ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٥ شهریور ۱۳٩۳
تگ ها: شعر و لطیف
comment نظرات () لینک

+ تو را دل برگزید و کار دل شک برنمی دارد

تو را دل برگزید و کار دل شک برنمی دارد
که این دیوانه هرگز سنگ کوچک برنمی دارد


تو در رویای پروازی ولی گویا نمی دانی
نخ کوتاه دست از بادبادک برنمی دارد

برای دیدن تو آسمان خم می شود اما
برای من کلاهش را مترسک برنمی دارد

اگر با خنده هایت بشکنی گاهی سکوتش را
اتاقم را صدای جیرجیرک برنمی دارد

بیا بگذار سر بر شانه های خسته ام یک بار
اگر با اشک من پیراهنت لک برنمی دارد.

 

عبدالحسین_انصاری

نویسنده : محسن ; ساعت ۸:٤٤ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٤ شهریور ۱۳٩۳
تگ ها: لطیف و شعر
comment نظرات () لینک

+ با چشم هایت حرف دارم

با چشم هایت حرف دارم
می خواهم ناگفته های بسیاری را برایت بگویم
از بهار،
از بغض های نبودنت،
از نامه های چشمانم...که همیشه بی جواب ماند...
باور نمی کنی؟!...
تمام این روزها
با لبخندت آفتابی بود
اما
دلتنگی آغوشت... رهایم نمی کند،
به راستی...
عشق بزرگترین آرامش جهان است.

سید علی صالحی

نویسنده : محسن ; ساعت ۱:٤٧ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۸ شهریور ۱۳٩۳
تگ ها: لطیف و شعر
comment نظرات () لینک

+ رویای شیرینم

رویای شیرینم

به تو که فکر می کنم

از هجوم مورچه ها در امان نیستم

امیر_طاهری‬

نویسنده : محسن ; ساعت ٦:٥٥ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٥ شهریور ۱۳٩۳
تگ ها: لطیف و شعر
comment نظرات () لینک

+ وقتی که تو نیستی

وقتی که تو نیستی
دنیا چیزی کم دارد
مثل ِ کم داشتن ِ یک وزیدن ، یک واژه ، یک ماه!
من فکر می کنم در غیاب ِ تو
...همه ی ِ خانه های ِ جهان خالیست !
همه ی ِ پنجره ها بسته است !
وقتی که تو نیستی
من هم
تنهاترین اتفاق ِ بی دلیل ِ زمین ام !
واقعا ...
وقتی که تو نیستی
من نمی دانم برای گم و گور شدن
به کدام جانب ِ جهان بگریزم

سید علی صالحی

نویسنده : محسن ; ساعت ٤:۱۳ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٤ شهریور ۱۳٩۳
تگ ها: لطیف و شعر
comment نظرات () لینک

+ من نمی دانم چیست که چنین زار و پریشان شده

من نمی دانم چیست
که چنین زار و پریشان شده ام ...
و چرا ؟!

مژه بر هم زدنی اشک مرا می ریزد ...
نکند باز من عاشق شده ام؟؟!!

من نمی دانم چیست...
آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاری ست ؟!
و مرا می شکند ... می سوزد ...
و چنین زود به هم می ریزد ...
نکند باز من عاشق شده ام؟؟!!

راستی !
نگرانیِ من از بابت چیست ؟!!
و چرا اینهمه رفتار تو را می پایم ؟
و چرا اینهمه دلواپس چشمان توام ؟!
ریشه ی اینهمه دلتنگی چیست ؟!
نکند باز من عاشق شده ام؟؟!!

آه ...
ای مردم این دهکده ی موهومی !
به همه می گویم :

" اگر عاشق شده باشم روزی ،
خون من گردن آن دلبرک زیبایی ست
که در اقلیم مجازی ، هرشب
تا سحر
بال در بال دلِ نازک من می چرخــیـد
و برای دلم افسانه ی دریا می گفت !

خون من گردن اوست... خون من گردن اوست ... "

مرتضی کیوان هاشمی

نویسنده : محسن ; ساعت ٦:٤۱ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳ شهریور ۱۳٩۳
تگ ها: لطیف و شعر
comment نظرات () لینک

+ غم با لطف تو شادمانی گردد

غم با لطف تو شادمانی گردد

عمر از نظر تو جاودانی گردد

گر باد به دوزخ برد از کوی تو خاک

آتش همه آب زندگانی گردد

مهستی گنجوی

نویسنده : محسن ; ساعت ٤:۳٩ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٢ شهریور ۱۳٩۳
تگ ها: لطیف و شعر
comment نظرات () لینک

+ جان در ره عاشقی خطر باید کرد

جان در ره عاشقی خطر باید کرد

آسوده دلی زیر و زبر باید کرد

وانگه ز وصال باز نادیده اثر

با درد دل از جهان گذر باید کرد

مهستی گنجوی

نویسنده : محسن ; ساعت ٤:۳۸ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٢ شهریور ۱۳٩۳
تگ ها: لطیف و شعر
comment نظرات () لینک

+ اگر به لطف بخوانی مَزید الطاف است

اگر به لطف بخوانی مَزید الطاف است

وگر به قهر برانی درون ما صاف است

بیان وصف تو گفتن نه حد امکان است

چرا که وصف تو بیرون ز حد اوصاف است

ز چشم عشق توان دید روی شاهد غیب

که نور دیدهٔ عاشق ز قاف تا قاف است

چو سرو سرکشی ای یار سنگدل با ما

چه چشمهاست که از روی تو بر اطراف است

تو را که مایهٔ خلد است نیاز همتا نیست

از این مثال گزینم روان در اطراف است

ز مُصحَف رخ دلدار آیتی بر خوان

که آن بیان مقامات کشف کشّاف است

عدو که منطق حافظ طمع کند در شعر

همان حدیث هُما و طریق خطّاف است

حافظ / اشعار منتسب

نویسنده : محسن ; ساعت ٤:٢۸ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٢ شهریور ۱۳٩۳
تگ ها: لطیف و شعر
comment نظرات () لینک

+ دوش در حلقه ما قصه گیسوی تو بود

دوش در حلقه ما قصه گیسوی تو بود

تا دل شب سخن از سلسله موی تو بود

دل که از ناوک مژگان تو در خون می‌گشت

باز مشتاق کمانخانه ابروی تو بود

هم عفاالله صبا کز تو پیامی می‌داد

ور نه در کس نرسیدیم که از کوی تو بود

عالم از شور و شر عشق خبر هیچ نداشت

فتنه انگیز جهان غمزه جادوی تو بود

من سرگشته هم از اهل سلامت بودم

دام راهم شکن طره هندوی تو بود

بگشا بند قبا تا بگشاید دل من

که گشادی که مرا بود ز پهلوی تو بود

به وفای تو که بر تربت حافظ بگذر

کز جهان می‌شد و در آرزوی روی تو بود

حافظ

نویسنده : محسن ; ساعت ٤:٢۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٢ شهریور ۱۳٩۳
تگ ها: لطیف و شعر
comment نظرات () لینک

+ با هم که قدم می‌زنیم؛

با هم که قدم می‌زنیم؛

حسودی اش می‌شود آفتاب!

نه که هیچ ‌گاه،

قدم نزده است با ماه . . .

 

رضا کاظمی

نویسنده : محسن ; ساعت ٤:٥٩ ‎ب.ظ ; شنبه ۸ شهریور ۱۳٩۳
تگ ها: لطیف و شعر
comment نظرات () لینک

+ بــا هــم کــه قــدم مــی‌زنیــم؛

بــا هــم کــه قــدم مــی‌زنیــم؛

حســودی اش مــی‌شــود آفتــاب!

نــه کــه هیــچ‌گــاه،

قــدم نــزده اســت بــا مــاه . . .

رضا_کاظمی‬

نویسنده : محسن ; ساعت ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ ; جمعه ٧ شهریور ۱۳٩۳
تگ ها: لطیف و شعر
comment نظرات () لینک

+ گفتم غم تو دارم

گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر آید   گفتم که ماه من شو گفتا اگر برآید
گفتم ز مهرورزان رسم وفا بیاموز   گفتا ز خوبرویان این کار کمتر آید
گفتم که بر خیالت راه نظر ببندم   گفتا که شب‌رو است او، از راه دیگر آید
گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد   گفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آید
گفتم خوشا هوایی کز باد صبح خیزد   گفتا خنک نسیمی کز کوی دلبر آید
گفتم که نوش لعلت ما را به آرزو کشت   گفتا تو بندگی کن کو بنده پرور آید
گفتم دل رحیمت کی عزم صلح دارد   گفتا مگوی با کس تا وقت آن درآید
گفتم زمان عشرت دیدی که چون سر آمد   گفتا خموش حافظ کاین غصه هم سر آید

حافظ

نویسنده : محسن ; ساعت ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٥ شهریور ۱۳٩۳
تگ ها: لطیف و شعر
comment نظرات () لینک

+ «تانگوی تک‌نفره»

در عروسیِ تو خواهم رقصید
اگرچه ناشیانه،
حتا اگر چشمانم
دو پنجره باشند رو به رگبارهای پاییزی چمخاله...

وقتی تو در جامه‌ی سپیدت
سیگار از دهانِ مردانِ مجلس بی‌اندازی
و درزِ پرده‌های خانه
به حجره‌های شهرفرنگی بدل شود
که فرشته‌گان
برای تماشا کردنت
پشت آن‌ها صف می‌کشند،
من هم میان میهمانان خواهم بود
با هزار قمریِ سَربُریده در نگاهم...

آینه‌ای که تو در آن بنگری هرگز نمی‌شکند
و ماشینی که به شادباش عروس شدنت بوق بزند،
به دره نخواهد افتاد...

عروسِ افسون‌گری که شانه‌هایت
نصف‌النهار جهان را تعیین می‌کنند!
آن شب مقابلِ چشمانت
تانگویی تک‌نفره خواهم رقصید
با باران... //

 Yaghma Golrouee «باران برای تو می‌بارد»

نویسنده : محسن ; ساعت ٩:٥۳ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۳ شهریور ۱۳٩۳
تگ ها: لطیف و شعر
comment نظرات () لینک

+ در غیاب تو

فکر می کنم در غیاب تو
همه‌ی خانه ‌های جهان خالیست
همه‌ی درها بسته است ...
وقتی که تو نیستی
من هم، تنهاترین اتفاق بی دلیل زمین‌ام!

سید علی صالحی

نویسنده : محسن ; ساعت ۸:٥٦ ‎ب.ظ ; شنبه ۱ شهریور ۱۳٩۳
تگ ها: لطیف و شعر
comment نظرات () لینک

+ چه گویمت ؟! که تو خود با خبر ز حال منی !

چه گویمت ؟! که تو خود با خبر ز حال منی !
چو جان ، ‌نهان شده در جسم پر ملال منی ...

چنین که می‌گذری تلخ بر من ، از سر قهر
گمان برم که غم‌انگیز ماه و سال منی ...

خموش و گوشه نشینم ، مگر نگاه توام ؟!
لطیف و دور گریزی ، مگر خیال منی ؟!

ز چند و چون شبِ دوریت چه می‌پرسم ؟
سیاه‌چشمی و خود ، پاسخ سؤال منی ...

چو آرزو به دلم خفته‌ای همیشه و حیف !
که آرزوی فریبنده‌ی محال منی ...

هوای سرکشی‌ طبع من ، ‌مکن ! که دگر
اسیر عشقی و مرغِ شکسته‌بال منی

ازین غمی که چنین سینه‌سوز " سیمین " است
چه گویمت ؟! که تو خود باخبر ز حال منی ...

سیمین بهبهانی

نویسنده : محسن ; ساعت ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۳٠ امرداد ۱۳٩۳
تگ ها: لطیف و شعر
comment نظرات () لینک

+ میهمــانــم کــن به یــک فنجــان چــای

میهمــانــم کــن به یــک فنجــان چــای •٠·˙
دل آدم ...چه گرم می شود گاهی ساده...
به یک دلخوشی کوچک...
به یک احوالپرسی ساده...
به یک دلداری کوتاه ...
به یک "تکان سر"... یعنی تو را می فهمم...
به یک گوش دادن خالی ... بدون داوری!
به یک همراه شدن کوچک ...
به حتی یک همراهی کردن ممتد آرام ...
به یک پرسش :"روزگارت چگونه است ؟"
به یک دعوت کوچک به صرف یک فنجان چای ! ...
به یک وقت گذاشتن برای تو...
به شنیدن یک "من کنارت هستم "...
به یک هدیه ی بی مناسبت ...
به یک" دوستت دارم "بی دلیل ...
به یک غافلگیری: به یک خوشحال کردن کوچک ...
به یک شاخه گل...
دل آدم گاهی ... چه شاد است ... به یک فهمیده شدن ...درست !
به لبخند!
به یک سلام !
به یک تعریف؛ به یک تایید؛ به یک تبریک ...!!!
و ما چه بی رحمانه این دلخوشی های کوچک و ساده را از هم دریغ میکنیم و تمام محبت و دوست داشتن مان را گذاشته ایم کنار تا به یک باره همه آنها را پس از مرگ نثار هم کنیم ...

نویسنده : محسن ; ساعت ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۳٠ امرداد ۱۳٩۳
تگ ها: لطیف و شعر
comment نظرات () لینک

+ تورا نه عاشقانه ،

تورا نه عاشقانه ،
نه عاقلانه ،
و نه حتی عاجزانه ...
که تو را عادلانه در آغوش می کشم !
عدل مگر نه آن است که هر چیز سر جای خودش باشد ...

سیمین بهبهانی

برگشتم به حال و احوال 8-9 سال پیش سالهای 84 و 85 یعنی امکان داره این دفعه بشه.

خدایا می خوام بشه

 

نویسنده : محسن ; ساعت ٦:۱٩ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٩ امرداد ۱۳٩۳
تگ ها: لطیف و شعر و خودمونی
comment نظرات () لینک

+ لطیف و دور گریزی، مگر خیال منی

چه گویمت ؟ که تو خود با خبر ز حال منی
چو جان ، نهان شده در جسم پر ملال منی
چنین که میگذری تلخ بر من، از سر قهر
گمان برم که غم انگیز ماه و سال منی
خموش و گوشه نشینم مگر نگاه توام
لطیف و دور گریزی، مگر خیال منی
شاد روان سیمین بهبهانی

نویسنده : محسن ; ساعت ۱:٠٦ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٩ امرداد ۱۳٩۳
تگ ها: لطیف و شعر
comment نظرات () لینک

+ دوست داشتنت را به من بسپار . . .

یک روز تو را از عمق قصه های هزار و یک شب بیرون می کشم
و به آرامی پای فنجان قهوه ام می نشانم
به تو می آموزم که چگونه از بعیدترین روزن قلبم وارد شوی
و در بهترین نقطه ی آن ساکن !

آنگاه تو را پنهان می کنم
پشت کوهی از تشبیه های شاعرانه
پشت انبوهی از قصه های عاشقانه
پشت غزل و قصیده
پشت کنایه و ایهام
چنان که هیچ چشم پرسشگری تو را نبیند
و هیچ دست مشتاقی به تو نرسد
من تو را دوست خواهم داشت
آرام و ممتد . . .
ساکت و صبور . . .
چنان که پادشاه قصه های شهرزاد را ناتمام رها کند
و بهرام از هفت کوشک دل بکند
و شتابان به دیدار تو بیایند

من می توانم زیباترین ترکیبها را کنار هم بچینم
و تو را در اوج غزلی زیبا بستایم
ببین ! من عاشقت بودن را خوب بلدم !
دوست داشتنت را به من بسپار . . .

مریم اکبری

نویسنده : محسن ; ساعت ٢:۳۸ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢۸ امرداد ۱۳٩۳
تگ ها: لطیف و شعر
comment نظرات () لینک

+ چه‌قدر من دیدنَ‌ت را دوست دارم ؛

چه‌قدر من دیدنَ‌ت را دوست دارم ؛
در خواب
در غروب
در همیشه‌یِ هر جا
هرجایی که بِتوانْ تو را دید
صدا کرد
وَاز انعکاسِ نامَ‌ت
کیف کرد!
چه‌قدر من،
دیدنِ تو را دوست دارم

افشین صالحی

نویسنده : محسن ; ساعت ٩:۳٩ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٢ امرداد ۱۳٩۳
تگ ها: شعر
comment نظرات () لینک

+ گاهی وقت‌ها

گاهی وقت‌ها
دلت می‌خواهد با یکی مهربان باشی
دوستش بداری
وَ برایش چای بریزی

گاهی وقت‌ها
دلت می‌خواهد یکی را صدا کنی
بگویی سلام،
می‌آیی قدم بزنیم؟

گاهی وقت‌ها
دلت می‌خواهد یکی را ببینی
بروی خانه بنشینی فکر کنی
وَ برایش بنویسی

گاهی وقت‌ها...
آدم چه‌چیزهایِ ساده‌ای را
ندارد!
.
افشین صالحی

نویسنده : محسن ; ساعت ٩:۳٥ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٢ امرداد ۱۳٩۳
تگ ها: شعر
comment نظرات () لینک

+ من صبورم ... اما

من صبورم ... اما
به خدا دست خودم نیست اگر می رنجم !

یا اگر شادی زیبای تو را
به غم غربت چشمان خودم می بندم !

من صبورم ... اما
چه قدَر با همه ی عاشقی ام محزونم ...
و به یاد همه ی خاطره های گل سرخ
مثل یک شبنمِ افتاده ز غم ، مغمومم !

من صبورم ... اما
بی دلیل از قفس کهنه ی شب می ترسم
بی دلیل از همه ی تیرگی رنگ غروب
و چراغی که تو را از شب متروک دلم دور کند !

من صبورم ... اما
آه !
این بغض گران
صبر چه می داند چیست ؟! ...

حمید مصدق

نویسنده : محسن ; ساعت ۸:٢٦ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٩ امرداد ۱۳٩۳
تگ ها: شعر
comment نظرات () لینک

+ تو کجایی سهراب؟

تو کجایی سهراب؟
خانه ی دوست فرو ریخت سرم!
آرزویم را دستی دزدید
آبرویم را حرفی له کرد
مانده ام عشق کجا مدفون شد؟
به چه جرمی غزلم را خواندن؟
به چه حقی همه را سوزاندن؟
گله دارم سهراب..........
دل من سخت گرفته است بگو
هوس آدمها تا کجا قلب مرا می کوبد؟
تا کجا باید رفت
تا ز چشمهای سیاه مخفی شد
دوست دارم بروم
اینهمه خاطره را از دل من بردارید
عشق را جای خودش بگذارید
بگذارید به این خوش باشم
که به قول سهراب:
پشت دریا شهریست
که در آن هیچکسی تنها نیست
عشق بازیچه ی آدمها نیست
زندگی عرصه ی ماتم ها نیست........

نویسنده : محسن ; ساعت ۸:٢٦ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۸ امرداد ۱۳٩۳
تگ ها: شعر
comment نظرات () لینک

+ اگر چه بین من و تو هنوز دیوار است ...

اگر چه بین من و تو هنوز دیوار است ...

ولی برای رسیدن بهانه بسیار است !

بـــــرآن سریــم کزین قصـــــه دست برداریم ...

مگر عزیز من ! این عشق دست بردار است ؟!

کسی به جز خودم ، ای خوب من چه می داند ...

کـــه از تــــو – از تو - بریدن چقدر دشوار است ؟!

مخــــواه مصلحت اندیش و منطقـــی باشم !

نمی شود ... به خدا ... پای عشق در کار است !

در آستانـــه ی رفتـــن ... در امتداد غــــروب

دعای من به تو تنها ، خدا نگهدار است

کسی پس از تو خودش را به دار خواهد زد

کـــه در گزینش این انتخـــاب ناچـــار است !

همان غروب ، غریبانه گریه خواهی کرد

برای خاطره هایـــی کــه زیرآوار است ...

محمد سلمانی

نویسنده : محسن ; ساعت ٩:٠٢ ‎ب.ظ ; شنبه ٤ امرداد ۱۳٩۳
تگ ها: شعر و
comment نظرات () لینک

+ رفتن و ماندن

"رفتن" !

رفتن که بهانه نمیخواهد ،
یک چمدان میخواهد از دلخوریهاى تلنبار شده و گاهى حتى دلخوشیهاى انکار شده ...
رفتن که بهانه نمیخواهد وقتى نخواهى بمانى ، با چمدان که هیچ بى چمدان هم میروى !

"ماندن" !

ماندن اما بهانه مى خواهد ،
دستى گرم، نگاهى مهربان، دروغهاى دوست داشتنى،
دوستت دارمهایى که مى شنوى اما باور نمى کنى،
یک فنجان چاى، بوى عود، یک آهنگ مشترک، خاطرات تلخ و شیرین ...

وقتى بخواهى بمانى ،
حتى اگر چمدانت پر از دلخورى باشد خالى اش مى کنى و باز هم میمانى ...
میمانى و وقتى بخواهى بمانى ، نم باران را رگبار مى بینى و بهانه اش مى کنى براى نرفتنت !

آرى ،
آمدن دلیل مى خواهد
ماندن بهانه
 و رفتن هیچکدام ......


"سهراب

نویسنده : محسن ; ساعت ۳:٢٩ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۳۱ تیر ۱۳٩۳
تگ ها: و شعر
comment نظرات () لینک

+ از این غم انگیز تر !؟

از این غم انگیز تر !؟

شعرهای مرا برای معشوق خودت بخوانی

و من برای تو

فقط

شاعری باشم

با نام مستعار ...

کامران رسول زاده

نویسنده : محسن ; ساعت ٧:٥٩ ‎ب.ظ ; شنبه ۳٠ فروردین ۱۳٩۳
تگ ها: شعر و
comment نظرات () لینک

+ از دور تو را دوست دارم ...

از دور تو را دوست دارم ،

بی هیچ ، عطری

آغوشی

لمسی

و یا حتی بوسه ای.

تنها دوستت دارم ،

از دور ...!

نویسنده : محسن ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٢ فروردین ۱۳٩۳
تگ ها: و شعر
comment نظرات () لینک

+ تا کی زغم تو رخ به خون شوید دل

تا کی ز غم تو رخ به خون شوید دل

و آزرم وصال تو به جان جوید دل

رحم آر کز آسمان نمی‌بارد جان

بخشای که از زمین نمی‌روید دل

مهستی گنجوی

نویسنده : محسن ; ساعت ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٢ فروردین ۱۳٩۳
تگ ها: و شعر
comment نظرات () لینک

+ ای آرزوی روان

ای آروزی روان وای داروی دل

با گونهٔ تو گونهٔ گل شد باطل

نقش صنم چین به بر توست خجل

بُتگر نکند پیکر نقشت …

مهستی گنجوی

نویسنده : محسن ; ساعت ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٢ فروردین ۱۳٩۳
تگ ها: و شعر
comment نظرات () لینک

+ هوای دل

تا کی به هوای دل چنین خوار شوی

در دست ستمگری گرفتار شوی

انگه دانی که دل چه کردست به تو

کز غفلت خواب عشق بیدار شوی

مهستی گنجوی

نویسنده : محسن ; ساعت ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٢ فروردین ۱۳٩۳
تگ ها: شعر و
comment نظرات () لینک

+ گر بت رخ توست

گر بت رخ توست بت‌پرستی خوش‌تر

ور باده ز جام توست مستی خوش‌تر

در هستی عشق تو از آن نیست شوم

کین نیستی از هزار هستی خوشتر

مهستی گنجوی

نویسنده : محسن ; ساعت ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٢ فروردین ۱۳٩۳
تگ ها: و شعر
comment نظرات () لینک

+ دوسِت‌ دارم‌!

می‌خوام‌ بگم‌: دوسِت‌ دارم‌ ! به‌ پنجره‌ ! به‌ آسمون‌ !
به‌ این‌ شب‌ِ آینه‌ دزد ! به‌ تَک‌ درخت‌ِ کوچه‌مون‌ ! 
می‌خوام‌ بگم‌: دوسِت‌ دارم‌ ! به‌ تو ! به‌ اسم‌ِ نقطه‌چین‌ ! 
به‌ گریه‌های‌ بی‌هوا ! به‌ کولی‌ِ کوچه‌نشین‌ ! 
می‌خوام‌ بگم‌: دوسِت‌ دارم‌ ! به‌ هر رفیق‌ُ نارفیق‌ !
به‌ شاعرای‌ بی‌غزل‌ ! به‌ جنگلای‌ بی‌حریق‌ !
می‌خوام‌ بگم‌: دوسِت‌ دارم‌ ! به‌ قاتلم‌ ! به‌ روزگار !
به‌ اون‌ کسی‌ که‌ میندازه‌ به‌ گردنم‌ طناب‌ِ دار ! 

دنیای‌ ما عوض‌ می‌شه‌ ، تنها با این‌ جمله‌ی‌ ناب‌:
دوسِت‌ دارم‌ ، دوسِت‌ دارم‌ ، دوسِت‌ دارم‌ تو این‌ عذاب‌ !

می‌خوام‌ بگم‌: دوسِت‌ دارم‌ ! به‌ بادبادک‌ ! به‌ مدرسه‌ !
به‌ تَرکه‌ی‌ خیس‌ِ انار ، کنارِ درس‌ِ هندسه‌ ! 
می‌خوام‌ بگم‌: دوسِت‌ دارم‌ ! به‌ مرغ‌ِ عشق‌ِ بی‌قفس‌ ! 
به‌ جغدِ پیرِ بَد صدا ! به‌ نِی‌زنای‌ بی‌نفس‌ ! 
می‌خوام‌ بگم‌: دوسِت‌ دارم‌ ! به‌ هر چی‌ خوبه‌ ، هر چی‌ بَد !
به‌ خونه‌های‌ کاگِلی‌ ! به‌ سیبای‌ توی‌ سبد ! 
می‌خوام‌ بگم‌: دوسِت‌ دارم‌ ! به‌ بغض‌ِ تلخ‌ِ انتظار !
به‌ بَدترین‌ فصل‌ِ سفر ! به‌ آخرین‌ سوت‌ِ قطار !

دنیای‌ ما عوض‌ می‌شه‌ ، تنها با این‌ جمله‌ی‌ ناب‌:
دوسِت‌ دارم‌ ، دوسِت‌ دارم‌ ، دوسِت‌ دارم‌ تو این‌ عذاب‌ !

«یغماگلرویی»

نویسنده : محسن ; ساعت ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۱ فروردین ۱۳٩۳
تگ ها: و شعر
comment نظرات () لینک

+ بهاری دیگر

خلاصه بهاری دیگر

بی حضور تو از راه می رسد

و آنچه زیبا نیست

زندگی نیست

روزگار است .....

 

شمس لنگرودی

نویسنده : محسن ; ساعت ٤:۳۸ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٤ اسفند ۱۳٩٢
تگ ها: شعر و
comment نظرات () لینک

+ هفت سین خانمها (شعر طنز)

هفت سین خانمها
خانمــی با همســــــرش گفــت اینچنیـــــن :
کای وجــــــودت مــــایه ی فخـــــر زمیــــــن !
ای که هستـــی همســـری بس ایــــده آل !
خواهشــــی دارم .. مکُــــن قال و مقـــــال !
هفــــت سیـــــن تازه ای خواهــــــم ز تـــــو
غیـــــــر خرج عیـــــد و ... غیــــر از رختِ نو
"سین" یک ، سیّاره ای ، نامــــش پـــــراید
تا برانـــــــــم مثـــــــل بـــــرق و مثــــــل باد
"سین" دوم ، سینــــه ریـــــزی پُر نگیـــــــن
تا پَــــرَد هــــوش از سر عمّـــــه شهیــــن !
"سین" سوم ، یک سفـــــر سوی فـــــرنگ
دیـــــــــدن نادیــــــــده هـــــــای رنـگ رنـگ
"سین" چارم ، ساعتی شیـــــک و قشنگ
تا که گویـــــم هست سوغـــات فرنــــــگ !
"سین" پنجـم ، سمــــع دستـــورات مــن !
تا ببالــــــم مـــــن به خــود ، در انجمــــن !
....
آنگه ، آن بانـــــو ، کمـــــــی اندیشــــه کرد
رندی و دوز و کلَـــــــــک را پیشــــــــه کرد !
گفــــــت با ناز و کرشمـــــه ، آن عیـــــال !!
من دو "سین" کم دارم ، ای نیکـو خصال !
....
گفت شویش : من کنــــــــــون یاری کنم
با عیال خویـــــــــش ، همکـــــاری کنم !!
"سین" ششم ، سنگ قبـــری بهر من !
تا ز من عبـــــــرت بگیرد مـــــــــرد و زن !
"سین" هفتم ، سوره ی الحمد خوان ...
بعد مرگــــــم ، بَهر شــــوی بی زبان !

نویسنده : محسن ; ساعت ۳:۳٢ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٢ اسفند ۱۳٩٢
تگ ها: funny و شعر
comment نظرات () لینک

+ ابوسعید ابوالخیر » رباعیات

عشق آمد و گرد فتنه بر جانم بیخت

عقلم شد و هوش رفت و دانش بگریخت

زین واقعه هیچ دوست دستم نگرفت

جز دیده که هر چه داشت بر پایم ریخت

***********************

عشق آمد و خاک محنتم بر سر ریخت

زان برق بلا به خرمنم اخگر ریخت

خون در دل و ریشهٔ تنم سوخت چنان

کز دیده بجای اشک خاکستر ریخت

***********************

ای دل همه خون شوی شکیبایی چیست

وی جان بدرآ اینهمه رعنایی چیست

ای دیده چه مردمیست شرمت بادا

نادیده به حال دوست بینایی چیست

***********************

آن دل که تو دیده‌ای زغم خون شد و رفت

وز دیدهٔ خون گرفته بیرون شد و رفت

روزی به هوای عشق سیری میکرد

لیلی صفتی بدید و مجنون شد و رفت

***********************

ای عشق تو مایهٔ جنون دل من

حسن رخ تو ریخته خون دل من

من دانم و دل که در وصالت چونم

کس را چه خبر ز اندرون دل من

ابوسعید ابوالخیر

نویسنده : محسن ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢۸ بهمن ۱۳٩٢
تگ ها: شعر و
comment نظرات () لینک

+ جانا بجز از عشق تو دیگر هوسم نیست

جانا بجز از عشق تو دیگر هوسم نیست

سوگند خورم من که بجای تو کسم نیست

امروز منم عاشق بی مونس و بی‌یار

فریاد همی خواهم و فریاد رسم نیست

در عشق نمی‌دانم درمان دل خویش

خواهم که کنم صبر ولی دست رسم نیست

خواهم که به شادی نفسی با تو برآرم

از تنگ دلی جانا جای نفسم نیست

هر شب به سر کوی تو آیم متواری

با بدرقهٔ عشق تو بیم عسسم نیست

گویی که طلبکار دگر یاری رو رو

آری صنما محنت عشق تو بسم نیست

سنایی

نویسنده : محسن ; ساعت ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٧ بهمن ۱۳٩٢
تگ ها: شعر و
comment نظرات () لینک

+ رباعیات - مهستی گنجوی

دل جای غم توست چنان تنگ که هست

گل چاکر روی تو به هر رنگ که هست

از آب دو چشم من بگردد هر شب

جز سنگ دلت هر آسیا سنگ که هست

***********************************

غم با لطف تو شادمانی گردد

عمر از نظر تو جاودانی گردد

گر باد به دوزخ برد از کوی تو خاک

آتش همه آب زندگانی گردد

***********************************

چشمم چو به چشم خویش چشم تو بدید

بی چشم تو خواب چشم از چشم رمید

ای چشم هم چشم به چشمت روشن

چون چشم تو چشم من دگر چشم ندید

***********************************

تا کی ز غم تو رخ به خون شوید دل

و آزرم وصال تو به جان جوید دل

رحم آر کز آسمان نمی‌بارد جان

بخشای که از زمین نمی‌روید دل

 

مهستی گنجوی

نویسنده : محسن ; ساعت ٤:۳٩ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٥ بهمن ۱۳٩٢
تگ ها: و شعر
comment نظرات () لینک

+ دل دیوانه که خود را به سر زلف تو بستست

دل دیوانه که خود را به سر زلف تو بستست

کس بر او دست نیابد که سر زلف تو بستست

چکند طالب چشمت که ز جان دست نشوید

بوی خون آید از آن مست‌ که شمشیر به دست است

به امیدی که شبی سرزده مهمان من آیی

چشم در راه و سخن بر لب و جان بر کف دست است

من و وصل تو خیالیست که صورت نپذیرد

که ترا پایه بلندست و مرا طالع پستست

گفتم از دست تو روزی بنهم سر به بیابان

دست در زلف زد و گفت‌ کیت پای ببستست

حاش لله که رهایی دلم از زلف تو بیند

که دلم ماهی بسمل بود و زلف تو شستست

گرد آن دانهٔ خال تو سیه موی تو دامست

دل شناسد که تنی هرگز ازین دام نجستست

دل قاآنی ازینسان که به زلف تو گریزد

چون برآشفته یکی رومی هندوی پرستست

قاآنی

 

نویسنده : محسن ; ساعت ٤:۳٥ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٥ بهمن ۱۳٩٢
تگ ها: شعر و
comment نظرات () لینک

+ نشود فاش کسی آنچه میان من و توست

نشود فاش کسی آنچه میان من و توست
تا اشارات نظر نامه رسان من توست

گوش کن با لب خاموش سخن می گویم
پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست

روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید
حالیا چشم جهانی نگران من و توست

گرچه در خلوت راز دل ما کس نرسید
همه جا زمزمه عشق نهان من و توست

گو بهار دل و جان باش و خزان باش، ار نه
ای بسا باغ و بهاران که خزان من و توست

این همه قصه فردوس و تمنای بهشت
گفت و گویی و خیالی ز جهان من و توست

نقش ما گو ننگارند به دیباچه عقل
هرکجا نامه عشق است نشان من و توست

سایه زاتشکده ماست فروغ مه مهر
وه از این آتش روشن که به جان من و توست

هوشنگ ابتهاج

نویسنده : محسن ; ساعت ٥:۱٦ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٦ دی ۱۳٩٢
تگ ها: شعر و
comment نظرات () لینک

+ عشق به رسوا شدنش می ارزد

به خدا عشق به رسوا شدنش می ارزد
و به مجنون و به لیلا شدنش می ارزد

دفتر قلب مرا وا کن و نامی بنویس
سند عشق، به امضا شدنش می ارزد

گر چه من تجربه ای از نرسیدن هایم
کوشش رود به دریا شدنش می ارزد

کیستم؟ باز همان آتش سردی که هنوز
حتم دارد که به اِحیا شدنش می ارزد

با دو دستِ تو فرو ریختنِ دم به دمم
به همان لحظه برپا شدنش می ارزد

دل من در سبدی، عشق به نیل تو سپرد
نگهش دار، به موسی شدنش می ارزد

سال ها گر چه که در پیله بمانَد غزلم
صبرِ این کرم به زیبا شدنش می ارزد


علی اصغر داوری

نویسنده : محسن ; ساعت ٩:٤٠ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٧ آذر ۱۳٩٢
تگ ها: شعر
comment نظرات () لینک

+ دل زاری که من دارم

نداند رسم یاری بی وفا یاری که من دارم

به آزار دلم کوشد دل‌آزاری که من دارم

و گر دل را به صد خواری رهانم از گرفتاری

دلازاری دگر جوید دل زاری که من دارم

به خاک من نیفتد سایه سرو بلند او

ببین کوتاهی بخت نگونساری که من دارم

گهی خاری کشم از پا گهی دستی زنم بر سر

بکوی دلفریبان این بود کاری که من دارم

دل رنجور من از سینه هر دم می رود سویی

ز بستر می گریزد طفل بیماری که من دارم

ز پند همنشین درد جگر سوزم فزونتر شد

هلاکم می کند آخر پرستاری که من دارم

رهی آنمه بسوی من بچشم دیگران بیند

نداند قیمت یوسف خریداری که من دارم

رهی معیری

نویسنده : محسن ; ساعت ٩:٥٢ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٦ شهریور ۱۳٩٢
تگ ها: شعر
comment نظرات () لینک

+ بنویسید به دیوار سکوت - شعر

بنویسید به دیوار سکوت

عشق سرمایه هر انسان است

بنشانید به لب حرف قشنگ

حرف بد وسوسه شیطان است

و بدانید که فردا دیر است

و اگر غصه بیاید امروز

تا همیشه دلتان درگیر است

پس بسازید رهی را که کنون

تا ابد سوی صداقت برود

و بکارید به هر خانه گلی

که فقط بوی محبت بدهد

نیرزاده نوری

نویسنده : محسن ; ساعت ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٤ تیر ۱۳٩٢
تگ ها: شعر
comment نظرات () لینک

+ منظومه ها

پس این ها همه اسمش زندگی است
دلتنگی ها دل خموشی ها ثانیه ها دقیقه ها
حتی اگر تعدادشان به دو برابر آن رقمی که برایت نوشته ام برسد
ما زنده ایم چون بیداریم
ما زنده ایم چون می خوابیم
و رستگار و سعادتمندیم
زیرا هنوز بر گستره ویرانه های وجودمان پانشینی
برای گنجشک عشق باقی گذاشته ایم
خوشبختیم زیرا هنوز صبح هامان آذین ملکوتی بانگ خروس هاست
سرو ها مبلغین بی منت سر سبزی اند
و شقایق ها پیام آوران ایه های سرخ عطر و آتش
برگچه های پیاز ترانه های طراوتند
و فکر من
واقعا فکر کن که چه هولناک می شد اگر از میان آواها
بانگ خروس رابر می داشتند
و همین طور ریگ ها
و ماه
و منظومه ها
ما نیز باید دوست بداریم ... آری باید
زیرا دوست داشتن حال با روح ماست

حسین پناهی

نویسنده : محسن ; ساعت ۱:۱٠ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩٢
تگ ها: شعر
comment نظرات () لینک

+ 1=1+1

در پس پرده پلکهایم که پنهان می شوم،
اول ستاره ای از آنسوی سیاهی سبز می شود،
بعد دست ترانه ای آستین سکوتم را می کشد،
بعد نامی برایش انتخاب می کنم و بعد،
رگبار بی امان... خاتون!
دلم می خواست شاعر ِ دیگری بودم!
نه شبیه شاملو ( که شهامت تکلم ترانه را به من آموخت)!
نه هم صورت سهراب (که پرش به پر پرسشی نمی گرفت)!
و نه حتا، همچشم فانوس ِ همیشه فکرهایم : فروغ فرخزاد!
دلم می خواست شاعر دیگری باشم!
می خواستم زندگی را زلال بنویسم!
می خواستم شعری شبیه آوازِ کارگران ساختمان بنویسم!
شعری شبیه چشمهای بی قرار آهو،
در تنگنای گریز و گلوله...
می خواستم جور ِ دیگری برایت بنویسم!
می خواستم طوری بنویسم که برگردی!
باید قانون قدیمی قلبها را نادیده گرفت!
باید دهان هر کسی را که گفت: « دوری و دوستی» گِل گرفت!
باید به کودکان دبستان ستاره گفت:
جواب یک و یک همیشه دو نمی شود!
آه! معنای یکی شدن
نیمه سفر کرده!
آخر چرا پیدایم نمی کنی؟؟

یغما گلرویی


نویسنده : محسن ; ساعت ۱:٤۱ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٢ فروردین ۱۳٩٢
تگ ها: شعر
comment نظرات () لینک

+ دوباره به آفتاب سلامی دوباره دادم!

سلام می کنم به باد،
به بادبادک و بوسه،
به سکوت و سوال
و به گلدانی،
که خواب ِ گل ِ همیشه بهار می بیند!
سلام می کنم به چراغ،
به «چرا» های کودکی،
به چالهای مهربان ِ گونه ی تو!
سلام می کنم به پائیز ِ پسین ِ پروانه،
به مسیر ِ مدرسه،
به بالش ِ نمناک،
به نامه های نرسیده!
سلام می کنم به تصویر ِ زنی نِی زن،
به نِی زنی تنها،
به آفتاب و آرزوی آمدنت!
سلام می کنم به کوچه، به کلمه،
به چلچله های بی چهچه،
به همین سر به هوایی ِ ساده!
سلام می کنم به بی صبری،
به بغض، به باران،
به بیم ِ باز نیامدن ِ نگاه ِ تو...
باورکن من به یک پاسخ کوتاه،
به یک سلام ِ سر سری راضیم!
آخر چرا سکوت می کنی؟

یغما گلرویی


نویسنده : محسن ; ساعت ۱:۳٧ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٢ فروردین ۱۳٩٢
تگ ها: شعر
comment نظرات () لینک

+ بهار و شادی

امسال هم بهار
با قامت کشیده و با عطر آشنا
بیهوده در محله ما پرسه می زند
در پشت این دریچه خاموش هر سحر
بیهوده می کشاند شاخ اقاقیا
بر او بنال بلبل غمگین که سالهاست
شادی
آن دختر ملوس ازاین خانه رفته است

سیاوش کسرایی

نویسنده : محسن ; ساعت ۱:۳۳ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٢ فروردین ۱۳٩٢
تگ ها: شعر
comment نظرات () لینک

+ سلام بر پاییز زیبا

باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست؟

باغ بی برگی  ،خنده اش خونی ست اشک آمیز

جاودان بر اسب یال افشان زردش می چمد در آن

پادشاه فصلها ، پاییز


"مهدی اخوان ثالث"

نویسنده : محسن ; ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٦ مهر ۱۳٩۱
تگ ها: شعر
comment نظرات () لینک

+ تو مرا یاد کنی یا نکنی

تو مرا یاد کنی یا نکنی

باورت گر بشود ، گر نشود

حرفی نیست

اما

نفسم می گیرد

در هوایی که نفس های تو نیست !


سهراب سپهری

نویسنده : محسن ; ساعت ٧:٥٥ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٩ شهریور ۱۳٩۱
تگ ها: و شعر
comment نظرات () لینک

+ ای شده از جفای تو جانب چرخ دود من

ای شده از جفای تو جانب چرخ دود من

جور مکن که بشنود شاد شود حسود من

بیش مکن تو دود را شاد مکن حسود را

وه که چه شاد می شود از تلف وجود من

تلخ مکن امید من ای شکر سپید من

تا ندرم ز دست تو پیرهن کبود من

دلبر و یار من تویی رونق کار من تویی

باغ و بهار من تویی بهر تو بود بود من

خواب شبم ربوده‌ای مونس من تو بوده‌ای

درد توام نموده‌ای غیر تو نیست سود من

جان من و جهان من زهره آسمان من

آتش تو نشان من در دل همچو عود من

جسم نبود و جان بدم با تو بر آسمان بدم

هیچ نبود در میان گفت من و شنود من

مولوی - دیوان شمس

نویسنده : محسن ; ساعت ٥:٥۸ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۸ شهریور ۱۳٩۱
تگ ها: شعر و
comment نظرات () لینک

+ فریدون مشیری

دل از سنگ باید که از درد عشق
ننالد خدایا دلم سنگ نیست
مرا عشق او چنگ اندوه ساخت
که جز غم در این چنگ آهنگ نیست

به لب جز سرود امیدم نبود
مرا بانگ این چنگ خاموش کرد
چنان دل به آهنگ او خو گرفت
که آهنگ خود را فراموش کرد

نمی دانم این چنگی سرو نوشت
چه می خواهد از جان فرسوده ام
کجا می کشانندم این نغمه ها
که یکدم نخواهند آسوده ام

دل از این جهان بر گرفتم دریغ
هنوزم به جان آتش عشق اوست
در این واپسین لحظه زندگی
هنوزم در این سینه یک آرزوست

دلم کرده امشب هوای شراب
شرابی که از جان برآرد خروش
شرابی که بینم در آن رقص مرگ
شرابی که هرگز نیابم به هوش

مگر وارهم از غم عشق او
مگر نشنوم بانگ این چنگ را
همه زندگی نغمه ماتم است
نمی خواهم این ناخوش آهنگ را

 فریدون مشیری

نویسنده : محسن ; ساعت ٦:٢٠ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٥ شهریور ۱۳٩۱
تگ ها: شعر و
comment نظرات () لینک

+ عصر جدید - قیصر امین پور

ما در عصر احتمال به سر می بریم
 
در عصر شک و شاید
 
در عصر پیش بینی وضع هوا
 
از هر طرف که باد بیاید
 
در عصر قاطعیت تردید
 
عصر جدید
 
عصری که هیچ اصلی
 
جز اصل احتمال، یقینی نیست
 
اما من
 
بی نام تو
 
            حتی
 
                   یک لحظه احتمال ندارم
 
چشمان تو
 
عین الیقین من
 
قطعیت نگاه تو
 
                   دین من است
 
من از تو ناگزیرم
 
من
 
بی نام نا گزیر تو می میرم


قیصر امین پور

نویسنده : محسن ; ساعت ٧:٥٩ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۳ شهریور ۱۳٩۱
تگ ها: و شعر
comment نظرات () لینک

+ عطار

با این دل بی خبر چه سازم

جان می‌سوزدم دگر چه سازم

از دست دل اوفتاده‌ام خوار

چون خاک بدر بدر چه سازم

بس حیله که کردم و نیامد

یک حیلهٔ کارگر چه سازم

جانا نکنی به من نظر تو

کافتاده‌ام از نظر چه سازم

کس جز تو خبر ندارد از من

پس می‌پرسی خبر چه سازم

گفتی که ز صبر توشه‌ای ساز

چون عمر آمد به سر چه سازم

صبرم قدری غمت قضایی است

گر سازم ازین قدر چه سازم

گفتی به مگوی سر عشقم

در معرض این خطر چه سازم

گیرم که زبان نگاه دارم

با این رخ همچو زر چه سازم

ور روی به اشک خون نپوشم

با سوختن جگر چه سازم

گفتی که فرید چاره‌ای ساز

نه چاره نه چاره‌گر چه سازم

نویسنده : محسن ; ساعت ۸:۱۳ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٥ شهریور ۱۳٩۱
تگ ها: شعر و
comment نظرات () لینک

+ غزل 231 - وحشی

ای دل بی جرم زندانی، تو در بندی هنوز

آرزو کردت به این حال آرزومندی هنوز

کوه اگر بودی ز جا رفتی بنازم حوصله

اینهمه آزردگی داری و خرسندی هنوز

وقت نامد کز جنون این بند از هم بگسلی

اله اله ، بسته آن سست پیوندی هنوز

با همه خدمت چه بودی گر پذیرفتی ترا

شرم بادت زین غلامی، بی خداوندی هنوز

خنده‌ات بر خود نیامد پاره‌ای بر خود بخند

از لب او چشم در راه شکرخندی هنوز

تا به کی این تیشه خواهی زد به پای خود بس است

این کهن نخل تمنا را نیفکندی هنوز

ساده دل وحشی که می‌داند ترا احوال چیست

وین گمان دارد که گویا قابل پندی هنوز

نویسنده : محسن ; ساعت ۳:٢٢ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٦ تیر ۱۳٩۱
تگ ها: شعر و
comment نظرات () لینک

+ غزل 140 - وحشی

ماه من گفتم که با من مهربان باشد ، نبود

مرهم جان من آزرده جان باشد ، نبود

از میان بی موجبی خنجر به خون من کشید

اینکه اندک گفتگویی در میان باشد ، نبود

بر دلم سد کوه غم از سرگرانیهای او

بود اما اینکه بر خاطر گران باشد ، نبود

خاطر هرکس از و می‌شد، به نوعی شادمان

شادمان گشتم که با من همچنان باشد ، نبود

وحشی از بی لطفی او سد شکایت داشتیم

پیش او گفتم که یارای زبان باشد، نبود

نویسنده : محسن ; ساعت ۳:۱۸ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٦ تیر ۱۳٩۱
تگ ها: شعر
comment نظرات () لینک

+ خشکسال ادب

دگر ز جان من ای سیمبر چه می خواهی؟

ربوده‌ای دل زارم دگر چه می خواهی؟

مریز دانه که ما خود اسیر دام توایم

ز صید طایر بی بال و پر چه می خواهی؟

اثر ز ناله خونین دلان گریزان است

ز ناله ای دل خونین اثر چه می خواهی؟

به گریه بر سر راهش فتاده بودم دوش

به خنده گفت از این رهگذر چه می خواهی؟

نهاده ام سر تسلیم زیر شمشیرت

بیار بر سرم ای عشق هر چه می خواهی

کنون که بی هنرانند کعبه دل خلق

چو کعبه حرمت اهل هنر چه می خواهی؟

به غیر آن که بیفتد ز چشم ها چون اشک

به جلوه گاه خزف از گهر چه می خواهی؟

رهی چه می طلبی نظم آبدار از من؟

به خشکسال ادب شعر تر چه می خواهی؟

رهی معیری

نویسنده : محسن ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۱ تیر ۱۳٩۱
تگ ها: شعر و
comment نظرات () لینک

+ بوسه جام

و سوز آه من ای مرغ شب چه میدانی؟

ندیده ای شب من تاب و تب چه میدانی؟

بمن گذار که لب بر لبش نهم ای جام

تو قدر بوسه آن نوش لب چه میدانی؟

چو شمع و گل شب و روزت به خنده می گذرد

تو گریه سحر و آه شب چه میدانی؟

بلای هجر ز هر درد جانگدازتر است

ندیده داغ جدایی تعب چه میدانی؟

رهی به محفل عشرت به نغمه لب مگشای

تو دل شکسته نوای طرب چه میدانی؟

رهی معیری

نویسنده : محسن ; ساعت ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۱ تیر ۱۳٩۱
تگ ها: شعر
comment نظرات () لینک

+ رسوای دل

همچو نی می نالم از سودای دل

آتشی در سینه دارم جای دل

من که با هر داغ پیدا ساختم

سوختم از داغ نا پیدای دل

همچو موجم یک نفس آرام نیست

بسکه طوفان زا بود دریای دل

دل اگر از من گریزد وای من

غم اگر از دل گریزد وای دل

ما ز رسوایی بلند آوازه ایم

نامور شد هر که شد رسوای دل

خانه مور است و منزلگاه بوم

آسمان با همت والای دل

گنج منعم خرمن سیم و زر است

گنج عاشق گوهر یکتای دل

در میان اشک نومیدی رهی

خندم از امیدواریهای دل

رهی معیری

نویسنده : محسن ; ساعت ٤:۱٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٦ خرداد ۱۳٩۱
تگ ها: شعر و
comment نظرات () لینک

+ حصار عافیت

نسیم وصل به افسردگان چه خواهد کرد؟

بهار تازه به برگ خزان چه خواهد کرد؟

به من که سوختم از داغ مهربانی خویش

فراق و وصل تو نامهربان چه خواهد کرد؟

سرای خانه بدوشی حصار عافیت است

صبا به طایر بی آشیان چه خواهد کرد؟

ز فیض ابر چه حاصل گیاه سوخته را؟،

شراب با من افسرده جان چه خواهد کرد؟

مکن تلاش که نتوان گرفت دامن عمر

غبار بادیه با کاروان چه خواهد کرد؟

به باغ خلد نیاسود جان علوی ما

به حیرتم که در این خاکدان چه خواهد کرد؟

صفای باده روشن ز جوش سینه اوست

تو چاره ساز خودی آسمان چه خواهد کرد؟

به من که از دو جهان فارغم به دولت عشق

رهی ملامت اهل جهان چه خواهد کرد؟

رهی معیری

نویسنده : محسن ; ساعت ٤:٠۱ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٦ خرداد ۱۳٩۱
تگ ها: شعر
comment نظرات () لینک

+ گل یخ

با شاخه ی گل یخ
 از مرز این زمستان خواهم گذشت
جایی کنار آتش گمنامی
 آن وام کهنه را به تو پس می دهم
 تا همسفر شوی
 با عابران شیفته ی گم شدن
 شاید حقیقتی یافتی
همرنگ آسمان دیار من
 شهری که در ستایش زیبایی
 دور از تو قهوه ای که مرا مهمان کردی
 لب می زنم
 و شاخه ی گل یخ را کنار فنجان جا می گذارم
چیزی که از تو وام گرفتم
 مهر تو را به قلب تو پس می دهم
 آری قسم به ساعت آتش
 گم می کنم اگر تو پیدا کنی
 این دستبند باز شد اینک
 از دست تو که میوه ی سایش به واژه هاست

محمد علی سپانلو

نویسنده : محسن ; ساعت ٦:٢۱ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٢ دی ۱۳٩٠
تگ ها: شعر
comment نظرات () لینک

+ شب یلدا

شب یلدا ز راه آمد دوباره
بگیر ای دوست! از غم ها کناره

شب شادی و شور و مهربانی است
زمان همدلی و همزبانی است

در آن دیدارها تا تازه گردد
محبت نیز بی اندازه گردد

به هرجا محفلی گرم و صمیمی است
که مهمانی درآن رسمی قدیمی است

به دور هم تمام اهل فامیل
شده بر پا بساط میوه – آجیل

ز خوردن خوردنِ این شام چلّه
شود مهمان حسابی چاق و چلّه!

همه با انتظاری عاشقانه
نظر دارند سوی هندوانه!

نشسته با تفاخر توی سینی
کنارش چاقویی را هم ببینی

چو گردد قاچ قاچ آن هندوانه
شود آب از لب و لوچه روانه!

بساط خنده و شادی فراهم
اس ام اس می رسد پشت سر هم

جوانان آن طرف تر جوک بگویند
دل از گرد و غبار غم بشویند

کسی را گر صدایی نیم دانگ است
در این محفل پی تولید بانگ است!

زند با “ای دل ای دل” زیر آواز
ز بعد آن “هاهاها”یی کند ساز!

ببندد چشم و جنباند سرش را
بخواند شعرهای از برش را!

چنین با شور و نغمه – شعر و دستان
خرامان می رسد از ره زمستان

شمردم من ز چلّه تا به نوروز
نمانده هیچ؛ جز هشتاد و نه روز!

کنون معکوس بشمارید یاران
که در راه است فصل نوبهاران

 

نویسنده : محسن ; ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۳٠ آذر ۱۳٩٠
تگ ها: شعر
comment نظرات () لینک

+ فرصتی بخواهید

فرصتی بخواهید

تا گیسوان خود را در آفتاب کنار رودخانه

شانه بزنید

فرصتی بخواهید

 که مخفی‌ترین نام خود را

که خون شما را صورتی می‌کند

از رود بزرگ بپرسید

به نام آن اسب

به نام آن بیابان

شما فرصت دارید

 تا چیدن گندم‌ها

تا زرد شدن کامل گندم‌ها

 عاشق شوید

فقط روزهای کودکی را برای یکدیگر

نگویید

گندم‌ها زرد شدند

گندم‌ها چیده شدند

 نان گرم آماده است

ولی

 شما کنار بوته‌های زرد ذرت باشید

 آب را در کوزه بریزید

کوزه را کنار تنها بوته‌ی گل سرخ

بگذارید

ما

 شما را هنوز به خاطر آن گل سرخ

 دوست داریم

 

احمدرضا احمدی

نویسنده : محسن ; ساعت ٩:٥٩ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢۱ آذر ۱۳٩٠
تگ ها: شعر
comment نظرات () لینک

+ آشنا سوز

چرا پنهان کنم ؟ عشق است و پیداست
درین آشفته اندوه نگاهم
تو را می خواهم ای چشم فسون بار
که می سوزی نهان از دیرگاهم
چه می خواهی ازین خاموشی سرد ؟
زبان بگشا که می لرزد امیدم
نگاه بی قرارم بر لب توست
 که می بخشی به شادی ها نویدم
دلم تنگ است و چشم حسرتم باز
چراغی در شب تارم برافروز
به جان آمد دل از ناز نگاهت
فرو ریز این سکوت آشناسوز

هوشنگ ابتهاج

نویسنده : محسن ; ساعت ٤:٤٥ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٦ آذر ۱۳٩٠
تگ ها: شعر
comment نظرات () لینک

+ من دلم تنگ می شود

من دلم تنگ می شود
برای تو
برای هرآنچه که تکانم می دهد
تـــــا تــامل خـــویش
بـــــــرای خاطراتمان
چیزهایی که تو، توهم می خوانیشان
دلــم کــه تنـــگ می شــود
پای لحظه های خالی از تو
بــساط اشک پهن می کــنم
گوش خیالم را به گذشته می چسبانم
صدایت را از امواج پراکندهی زمان جمع می کنم
پژواک صدایت بر دیوار ذهن می کوبد
پر از آواز می شوم از تو
مگرغیر از این است
که توهم هم وجود دارد؟
باشد ...
به خودم دروغ نمی گویم!
اما به حقیقت دقایق پریشان عاشقی سوگند
دلم برای این توهم تنگ می شود

 

دریا م.

نویسنده : محسن ; ساعت ۱:۱٤ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢ آذر ۱۳٩٠
تگ ها: شعر
comment نظرات () لینک

+ خدای من

تلنگری می زند این تفکر چاییده
زمین می چرخد با دستان تو
و من همچنان نسیان زده
شانه هایش را تکان می دهم
می خواهم فریاد بزنم،خدای من!
به که بگویم؟
به زیر این هدف آبی
گام هایم بی هدف است
چرا در خودم با تو
به نمی شناسمت می رسم؟
به اینکه آشنایی!!!
آخرینبار کجا دیدمت؟!
فهمیدم گنجشکها
در معجزه نرمیک پرتو
بر دیوار کاهگل زمستان تو را دیده اند
و همیشه
در ترنم قطره جدا شده از باران
تو رامی شنوند
اما من..!
اولین باری که خواندمت حتی یادم نمی آید
شاید نیمه شبی گریانیا در پسیک تنهایی پنهان
نمی دانم!
من به قاصدکها حسودیم می شود
آخر آنها
راز همیشه بودنت را
از ابتدای آوازیک چلچله می فهمند

دریا م.

نویسنده : محسن ; ساعت ۱:۱۱ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢ آذر ۱۳٩٠
تگ ها: شعر
comment نظرات () لینک

+ **

زندگى قافیه باران است،

من اگر پاییزم و درختان امیدم همه بى برگ شدند،

تو بهارى و به اندازه باران خدا زیبایى.

××××××××××××××

ما پیام دوست داشتنمان را با دود می فرستیم، نمی دانم آنجا تکه چوبی هست یا نه،

امامن این جا جنگل را به آتش کشیده ام.

××××××××××××××

روزگارت پر مراد، روزهایت شاد شاد، 
آسمانت بی غبار، سهم چشمانت بهار، 
قلبت از هر

غصه دور، بزم عشقت پرسرور، 
بخت و تقدیرت قشنگ، عمر شیرینت بلند، 
سرنوشتت

تابناک، جسم و روحت پاک پاک

نویسنده : محسن ; ساعت ٩:٥٩ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٥ آبان ۱۳٩٠
تگ ها: مطلب کوتاه و شعر
comment نظرات () لینک

+ دستور زبان عشق

دست عشق از دامن دل دور باد!
می‌توان آیا به دل دستور داد؟


می‌توان آیا به دریا حکم کرد
که دلت را یادی از ساحل مباد؟


موج را آیا توان فرمود: ایست!
باد را فرمود: باید ایستاد؟


آنکه دستور زبان عشق را
بی‌گزاره در نهاد ما نهاد


خوب می‌دانست تیغ تیز را
در کف مستی نمی‌بایست داد

قیصر امین‌پور

نویسنده : محسن ; ساعت ٢:٢٠ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٩ آبان ۱۳٩٠
تگ ها: شعر
comment نظرات () لینک

+ اعتراف

خارها
خوار نیستند
شاخه‌های خشک
چوبه‌های دار نیستند
میوه‌های کال کرم خورده نیز
روی دوش شاخه بار نیستند
پیش از آنکه برگ‌های زرد را
زیر پای خویش
سرزنش کنی
خش خشی به گوش می‌رسد:
برگ‌های بی گناه
با زبان ساده اعتراف می‌کنند
خشکی درخت
از کدام ریشه آب می‌خورد!

قیصر امین‌پور

نویسنده : محسن ; ساعت ٢:۱٢ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٩ آبان ۱۳٩٠
تگ ها: شعر
comment نظرات () لینک

+ تقصیر عشق بود

باران گرفت نیزه و قصد مصاف کرد
آتش نشست و خنجر خود را غلاف کرد

گویی که آسمان سر نطقی فصیح داشت
با رعد سرفه‌های گران سینه صاف کرد

تا راز عشق ما به تمامی بیان شود
با آب دیده آتش دل ائتلاف کرد

جایی دگر برای عبادت نیافت عشق
آمد به گرد طایفه‌ی ما طواف کرد

اشراق هر چه گشت ضریحی دگر نیافت
در گوشه‌ای ز مسجد دل اعتکاف کرد

تقصیر عشق بود که خون کرد بی‌شمار
باید به بی‌گناهی دل اعتراف کرد

قیصر امین‌پور

نویسنده : محسن ; ساعت ٢:٠٩ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٩ آبان ۱۳٩٠
تگ ها: شعر
comment نظرات () لینک

+ هر چه هستی، باش

با توام
ای لنگر تسکین!
ای تکان‌های دل!
ای آرامش ساحل!
با توام
ای نور!
ای منشور!
ای تمام طیف‌های آفتابی!
ای کبود ِ ارغوانی!
ای بنفشابی!
با توام ای شور، ای دلشوره‌ی شیرین!
با توام
ای شادی غمگین‌!
با توام
ای غم!
غم مبهم!
ای نمی‌دانم!
هر چه هستی باش!

اما کاش...
نه، جز اینم آرزویی نیست:
هر چه هستی باش!
اما باش!

قیصر امین‌پور

نویسنده : محسن ; ساعت ٢:٠۸ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٩ آبان ۱۳٩٠
تگ ها: شعر
comment نظرات () لینک

+ رفتار من عادی است

رفتار من عادی است
اما نمی دانم چرا
این روزها
از دوستان و آشنایان
هرکس مرا می‌بیند
از دور می‌گوید:
این روزها انگار
حال و هوای دیگری داری!

اما
من مثل هر روزم
با آن نشانیهای ساده
و با همان امضا، همان نام و با همان رفتار معمولی
مثل همیشه ساکت و آرام

این روزها تنها
حس می کنم گاهی کمی گنگم
گاهی کمی گیجم
حس می‌کنم
از روزهای پیش قدری بیشتر
این روزها را دوست دارم
گاهی
- از تو چه پنهان -
با سنگها آواز می‌خوانم
و قدر بعضی لحظه‌ها را خوب می‌دانم
این روزها گاهی
از روز و ماه و سال، از تقویم
از روزنامه بی خبر هستم

حس می‌کنم گاهی کمی کمتر
گاهی شدیدا بیشتر هستم حتی اگر می‌شد بگویم
این روزها گاهی خدا را هم
یک جور دیگر می‌پرستم

از جمله دیشب هم
دیگرتر از شب‌های بی‌رحمانه دیگر بود:
من کاملا تعطیل بودم
اول نشستم خوب
جوراب‌هایم را اتو کردم
تنها - حدود هفت فرسخ - در اتاقم راه رفتم
با کفش‌هایم گفتگو کردم
و بعد از آن هم
رفتم تمام نامه‌ها را زیر و رو کردم
و سطر سطر نامه‌ها را
دنبال آن افسانه‌ی موهوم
دنبال آن مجهول گشتم
چیزی ندیدم
تنها یکی از نامه‌هایم
بوی غریب و مبهمی می‌داد
انگار
از لابه لای کاغذ تا خورده‌ی نامه
بوی تمام یاس‌های آسمانی
احساس می‌شد

دیشب دوباره
بی تاب در بین درختان تاب خوردم
از نردبان ابرها تا آسمان رفتم
در آسمان گشتم
و جیب‌هایم را
از پاره‌های ابر پر کردم
جای شما خالی!
یک لقمه از حجم سفید ابرهای تُرد
یک پاره از مهتاب خوردم

دیشب پس از سی سال فهمیدم
که رنگ چشمانم کمی میشی است
و بر خلاف سال‌ها پیش
رنگ بنفش و ارغوانی را
از رنگ آبی دوست‌تر دارم

دیشب برای اولین بار
دیدم که نام کوچکم دیگر
چندان بزرگ و هیبت آور نیست

این روزها دیگر
تعداد موهای سفیدم را نمی‌دانم

گاهی برای یادبود لحظه‌ای کوچک
یک روز کامل جشن می‌گیرم
گاهی
صد بار در یک روز می‌میرم
حتی
یک شاخه از محبوبه‌های شب
یک غنچه مریم هم برای مردنم کافی است

گاهی نگاهم در تمام روز
با عابران ناشناس شهر
احساس گنگ آشنایی می‌کند
گاهی دل بی دست و پا و سر به زیرم را
آهنگ یک موسیقی غمگین
هوایی می‌کند

اما
غیر از همین حس‌ها که گفتم
و غیر از این رفتار معمولی
و غیر از این حال و هوای ساده و عادی
حال و هوای دیگری
در دل ندارم
رفتار من عادی است

 

قیصر امین‌پور

نویسنده : محسن ; ساعت ۱:٥۳ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٩ آبان ۱۳٩٠
تگ ها: شعر
comment نظرات () لینک

+ آرامش

چشات آرامشی داره که تو چشمای هیشکی نیست
میدونم که توی قلبت بجز من جای هیشکی نیست
چشات آرامشی داره که دورم میکنه از غم
یه احساسی بهم میگه دارم عاشق میشم کم کم
تو با چشمای آرومت بهم خوشبختی بخشیدی
خودت خوبی و خوبی رو داری یاد منم میدی
تو با لبخند شیرینت بهم عشقو نشون دادی
تورویای تو بودم که واسه من دست تکون دادی                            
از بس تو خوبی ، میخوام باشی تو کل ، رویا هام
تا جون بگیرم ، با تو باشی امید ، فردا هام
چشات آرامشی داره که پابند نگات میشم
ببین تو بازی چشمات دوباره کیش و مات میشم
بمون و زندگیمو با نگاهت آسمونی کن
بمون و عاشق من باش بمون و مهربونی کن

شاعر:مریم اسدی

نویسنده : محسن ; ساعت ۳:٢۸ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۳ آبان ۱۳٩٠
تگ ها: شعر
comment نظرات () لینک

+ ای دل بی جرم زندانی، تو در بندی هنوز

ای دل بی جرم زندانی، تو در بندی هنوز

آرزو کردت به این حال آرزومندی هنوز

کوه اگر بودی ز جا رفتی بنازم حوصله

اینهمه آزردگی داری و خرسندی هنوز

وقت نامد کز جنون این بند از هم بگسلی

اله اله ، بسته آن سست پیوندی هنوز

با همه خدمت چه بودی گر پذیرفتی ترا

شرم بادت زین غلامی، بی خداوندی هنوز

خنده‌ات بر خود نیامد پاره‌ای بر خود بخند

از لب او چشم در راه شکرخندی هنوز

تا به کی این تیشه خواهی زد به پای خود بس است

این کهن نخل تمنا را نیفکندی هنوز

ساده دل وحشی که می‌داند ترا احوال چیست

وین گمان دارد که گویا قابل پندی هنوز

وحشی بافقی

نویسنده : محسن ; ساعت ٤:٠٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱ آبان ۱۳٩٠
تگ ها: شعر
comment نظرات () لینک

+ آوار رنگ

هیچ وقت

هیچ وقت نقاش خوبی نخواهم شد

امشب دلی کشیدم

شبیه نیمه سیبی

که به خاطر لرزش دستانم

در زیر آواری از رنگ ها

ناپدید ماند

 

حسین پناهی - ستاره ها

نویسنده : محسن ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٧ مهر ۱۳٩٠
تگ ها: شعر
comment نظرات () لینک

+ چراغ

بیراهه رفته بودم

آن شب

دستم را گرفته بود و می کشید

زین بعد همه عمرم را

بیراهه خوام رفت

 

حسین پناهی - ستاره ها

نویسنده : محسن ; ساعت ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٧ مهر ۱۳٩٠
تگ ها: شعر
comment نظرات () لینک

+ ساقی‌نامه

الهی به مستان میخانه‌ات

بعقل آفرینان دیوانه‌ات

به دردی کش لجهٔ کبریا

که آمد به شأنش فرود انّما

به درّی که عرش است او را صدف

به ساقی کوثر، به شاه نجف

به نور دل صبح خیزان عشق

ز شادی به انده گریزان عشق

به رندان سر مست آگاه دل

که هرگز نرفتند جز راه دل

به انده‌پرستان بی پا و سر

به شادی فروشان بی شور و شر

کزان خوبرو، چشم بد دور باد

غلط دور گفتم که خود کور باد

به مستان افتاده در پای خم

به مخمور با مرگ با اشتلم

بشام غریبان، به جام صبوح

کز ایشانست شام و سحر را فتوح

که خاکم گل از آب انگور کن

سرا پای من آتش طور کن

خدا را بجان خراباتیان

کزین تهمت هستیم وارهان

...
ادامه مطلب
نویسنده : محسن ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۳٠ شهریور ۱۳٩٠
تگ ها: شعر
comment نظرات () لینک

+ نمیدانی تو رسم دوست داری

نمیدانی تو رسم دوست داری

نمیدانم که با جانم چه داری

مگو پیمان و عهدم استوار است

که در پیمــــان شکستن استواری

غمت چندانکه با ما سازگار است

تو صد چنـــدان بما نــاســــازگاری

غبارم را توانی داد بر باد

اگر بر دل ز من داری غباری

دمار از روزگار غم بر آرم

اگر افتد بدستم روزگاری

رضی گوئی تو را دیگر چه حال است

خبر گویا ز حٰال مانداری

 

رضی‌الدین آرتیمانی

نویسنده : محسن ; ساعت ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۳٠ شهریور ۱۳٩٠
تگ ها: شعر
comment نظرات () لینک

+ خزان جاودانی

مه من هنوز عشقت دل من فکار دارد

تو یکی بپرس از این غم که به من چه کار دارد

نه بلای جان عاشق شب هجرتست تنها

که وصال هم بلای شب انتظار دارد

تو که از می جوانی همه سرخوشی چه دانی

که شراب ناامیدی چقدر خمار دارد

نه به خود گرفته خسرو پی آهوان ار من

که کمند زلف شیرین هوس شکار دارد

مژه سوزن رفو کن نخ او ز تار مو کن

که هنوز وصله دل دو سه بخیه کار دارد

دل چون شکسته سازم ز گذشته های شیرین

چه ترانه های ه محزون که به یادگار دارد

غم روزگار گو رو پی کار خود که ما را

غم یار بی خیال غم روزگار دارد

گل آرزوی من بین که خزان جاودانیست

چه غم از خزان آن گل که ز پی بهار دارد

دل چون تنور خواهد سخنان پخته لیکن

نه همه تنور سوز دل شهریار دارد

 

شهریار

نویسنده : محسن ; ساعت ۱:٥٥ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٧ شهریور ۱۳٩٠
تگ ها: شعر
comment نظرات () لینک

+ نی محزون

امشب ای ماه به درد دل من تسکینی

آخر ای ماه تو همدرد من مسکینی

کاهش جان تو من دارم و من می دانم

که تو از دوری خورشید چها می بینی

تو هم ای بادیه پیمای محبت چون من

سر راحت ننهادی به سر بالینی

هر شب از حسرت ماهی من و یک دامن اشک

تو هم ای دامن مهتاب پر از پروینی

همه در چشمه مهتاب غم از دل شویند

امشب ای مه تو هم از طالع من غمگینی

من مگر طالع خود در تو توانم دیدن

که توام آینه بخت غبار آگینی

باغبان خار ندامت به جگر می شکند

برو ای گل که سزاوار همان گلچینی

نی محزون مگر از تربت فرهاد دمید

که کند شکوه ز هجران لب شیرینی

تو چنین خانه کن و دلشکن ای باد خزان

گر خود انصاف کنی مستحق نفرینی

کی بر این کلبه طوفان زده سر خواهی زد

ای پرستو که پیام آور فروردینی

شهریارا گر آئین محبت باشد

جاودان زی که به دنیای بهشت آئینی

 

شهریار

نویسنده : محسن ; ساعت ۱:٥۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٧ شهریور ۱۳٩٠
تگ ها: شعر
comment نظرات () لینک